بزیستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بزیستن . [ ب ِ ت َ ] (مص ) (از: ب + زیستن ) زیستن . زندگانی کردن . (یادداشت بخط دهخدا) : شخصی همه شب بر سر بیمار گریست چون صبح شد او بمرد و بیمار بزیست . سعدی (گلستان ). رجوع به زیستن شود. ◄ رفتار کردن . (یادداشت بخط دهخدا): با خلق راه دیگر هزمان میاز تو یکسان بزی اگر نه ز اصحاب بابکی . اسدی .