بزدودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بزدودن . [ ب ِ زَ / زِ / زُ / ب ِزْ دَ ] (مص ) (از:ب + زدودن ) بمعنی زدودن است . (آنندراج ). بمعنی بزدائیدن است که پاک کردن و جلا دادن زنگ باشد از روی آیینه و تیغ و غیره . (برهان ). دور کردن زنگ از آئینه و تیغ و امثال آن . (مجمعالفرس ). پاک کردن، و در معنویات نیز بکار رود چون پاک کردن غم و اندوه از خاطر و جز آن . محادثة. (المصادر زوزنی ). جلا. (دهار). جلاء. زنگ ستردن . جلا دادن . (یادداشت بخط دهخدا) : از ابر بهاری ببارید نم ز روی زمین زنگ بزدود و غم . فردوسی . خردمند بزدود آهن چو آب فرستاد بازش هم اندر شتاب . فردوسی . او خود اندیشه ٔ کار توبرد دل ز اندیشه بیک ره بزدای . فرخی . چندانکه توانستی ملکت بزدودی کشتی حسنات و ثمراتش بدرودی . منوچهری . یکی دختر که چون آمدز مادر شب دیجور را بزدود چون خور. (ویس و رامین ).