برین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برین . [ ب ُ ] (اِمص ) بریدن پارچه و جامه و امثال آن . برینش . قطع. (فرهنگ فارسی معین ).
برین . [ ب ُ رَ ] (اِخ ) عبداﷲ داری، مکنی به ابوهند. صحابی است . (از منتهی الارب ). و رجوع به ابوهند شود.
برین . [ ب َ ] (ص نسبی ) منسوب به بر. بالایین، یعنی بلندترین و بالاترین، چه فلک الافلاک را باین اعتبار سپهر برین گفته اند. (از برهان ). برتر و بلند. (غیاث ). بالایین . بلندترین . بالاترین . برترین . عالی ترین . (ناظم الاطباء). اعلی . علْوی . زبرین . زوَرین . فوقانی . روئین . مقابل فُرودین . (یادداشت دهخدا) : برین آتش است و فرودینْش خاک میان آب دارد ابا باد پاک . ابوشکور. جهان برین و فرودین توئی خود بتن زین فرودین بجان زآن برینی . ناصرخسرو. این فرودین بدین دو بازرسید آن برین را بدین دو بازرسان . ناصرخسرو. خوق ؛ حلقه ٔ گوشواره زیرین باشد خواه برین .(منتهی الارب ). ♦ آسمان برین ؛ آسمان اعلی . فلک الافلاک . آسمان نهم . فلک اطلس : گروه دیگر گفتند نی که این بت را بر آسمان برین بود جایگاه آور. فرخی . من ز شادی بر آسمان برین نام من بر زمین دهان بدهان . فرخی . از آستان او ز ره جاه و منزلت آسان به آسمان برین میتوان رسید. سوزنی . کله گوشه بر آسمان برین . سعدی . ♦ باد برین ؛ باد صبا، چنانکه باد دبور فُرودین است . (از برهان ) (از آنندراج ): بزیر چرخ برین بی مثال فرمانش ز سوی قبله نیارد وزید باد برین . شمس فخری (از آنندراج ). و رجوع به باد شود. ♦ برین دائره ؛ فلک . (آنندراج ). ۩ کره ٔ خاک . (آنندراج ). ♦ برین سفره ؛ فلک و دنیا. (آنندراج ). ♦ برین فرهنگ ؛ بالاترین دانش، و آن علم الهیات و حکمت است که علم به صانع تعالی و عقول و نفوس باشد. (از آنندراج ). و رجوع به علم برین شود. ۩ نام کتابی بوده از تصانیف پادشاه کامل خردمند، تهمورث ملقب به دیوبند، و معنی ترکیبی آن یعنی عقل اول، چه فرهنگ به معنی عقل است و بر بالاترین همه عقول و آن نیز اول همه است . (آنندراج ). ♦ برین مرکز ؛ کنایه از زمین است . (هفت قلزم ). ♦ بهشت برین ؛ بهشت بالایین : جهان شد ز دادش بهشت برین به پرویز کردن سزد آفرین . فردوسی . دل شاه شدچون بهشت برین همی خواند بر کردگار آفرین . فردوسی . وز آن چون بهشت برین گلستان نگردد تهی روی کابلستان . فردوسی . ابلیس پیر بود بیندیش تا چه کرد بگزید بر بهشت برین آتش سعیر. فرخی . بهر کلیدی از آن جبرئیل باز کند در بهشت برین پیش تو بروز شمار. فرخی . سوسن کافوربوی، گلبن گوهرفروش ز می اردی بهشت کرده بهشت برین . منوچهری . بخت جوان دارد آن که با تو قرین است پیر نگردد که در بهشت برین است . سعدی . به دورت جهان چون بهشت برین است بهشت برین نیز حقا بر این است . ؟ (از شرفنامه ٔ منیری ). و رجوع به بهشت برین در ردیف خودشود. ♦ پایه ٔ برین ؛ بلندترین پله . (ناظم الاطباء). ♦ جهان برین ؛ جهان اعلی : جهان برین و فرودین توئی خود بتن زین فرودین بجان زآن برینی . ناصرخسرو. ♦ چرخ برین ؛ فلک الافلاک . آسمان وکره ٔ سماوی . (ناظم الاطباء) : نباید که در کاخ افراسیاب بتابد ز چرخ برین آفتاب . فردوسی . چنین است کردار چرخ برین گهی این بر آن و گهی آن برین . فردوسی . ز چندان بزرگان مرا برگزید سرم را به چرخ برین برکشید. فردوسی . گر از علم و طاعت برآریم پر از اینجا به چرخ برین برپریم . ناصرخسرو. غوطه توان داد روز عرض ضمیرش در عرق آفتاب چرخ برین را. انوری . راست گفتی مظله ایست سیاه سر برافراخته ز چرخ برین . ظهیر فاریابی . بزیر چرخ برین بی مثال فرمانش ز سوی شرق نیارد وزید باد برین . شمس فخری . و رجوع به چرخ برین در ردیف خود شود. ♦ خلد برین ؛ بهشت بالایین و ابدی و بهجت و عشرت انگیز. (ناظم الاطباء) : عید آمد از خلد برین شد شحنه ٔ روی زمین هان ماه نو طغراش بین امروز در کار آمده . خاقانی . و رجوع به خلد برین درردیف خود شود. ♦ سپهر برین ؛ فلک الافلاک که بالاتر از فلکهای دیگر است . (از برهان ) (آنندراج ) : خروش سواران ایران زمین رسیده بگوش سپهر برین . فردوسی . که آیابهشت است یا بزمگاه سپهر برین است یا چرخ ماه . فردوسی . گر نه سپهر برین آبده دست تست از چه سبب خم گرفت پشت سپهر برین ؟ خاقانی . بپای پیل حوادث سرم نگشتی پست زیادتی نرسیدیم از سپهر برین . ابن یمین . بکام تو بادا سپهر برین سپهر برین نیز بادا بر این . ؟ (از شرفنامه ٔ منیری ). و رجوع به سپهر در ردیف خود شود. ♦ عرش برین ؛ فلک الافلاک : ساخته عرش برین فرش را فرش قدم کن چو زمین عرش را. جامی . و رجوع به عرش در ردیف خود شود. ♦ علم برین ؛ علویات : چنان اختیار افتاد که چون پرداخته شده آید از منطق حیلت کرده آید که آغاز علم برین کرده شده و بتدریج به علمهای زیرین شده آید. (دانشنامه ٔ علائی ). و رجوع به علم در ردیف خود شود. ♦ فردوس برین ؛ بهشت بالایین و ابدی و بهجت و عشرت انگیز. (ناظم الاطباء) : نه از این آمد باللَّه نه از آن آمد که ز فردوس برین وز آسمان آمد. منوچهری . قصر جاه و شرف و عمر تو بادا معمور تا به فردوس برین بر شده در سارد شرف . سوزنی . تا نقش تو در دیده ٔ ما گوشه نشین شد هر جا که نشستیم چو فردوس برین شد. مولانا. و رجوع به فردوس در ردیف خود شود. ◄ بزرگ . بلند : نخستین برآیم ز جَم ّ برین جهاندارتهمورس بآفرین . فردوسی . چنین گفت کز گاه جَم ّ برین نیاراست کس لشکری همچنین . فردوسی . از آن شهره فرزند کو را رسیده ست بقدر بلند برین محمد. ناصرخسرو. ♦ برین پادشاه ؛ پادشاه بزرگ و بالاترین پادشاه . (آنندراج ). ◄ دائم و ابدی . ◄ (اِ) مطبوع و نیکوئی هر چیزی، و اعلائی هر چیزی . ◄ قسمت عمده . (ناظم الاطباء). ◄ رخنه و شکاف . ◄ (اِخ ) نام آتشکده ای . (برهان ) (ناظم الاطباء).