بریشم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بریشم . [ ب َ ش َ ] (اِ) ابریشم . افریشم . (آنندراج ). ابریسم . قز. رجوع به ابریشم شود : بیابید از این مایه دیبای روم که پیکر بریشم بود زرْش بوم . فردوسی . کرم کز توت بریشم کند آن نیست عجب چه عجب از زمی ار دُر دهد و گوهر بر. فرخی . بهمه شهر بود از آن آذین در بریشم چو کرم پیله زمین . عنصری . تا می ناب ننوشی نبود راحت جان تا نبافند بریشم خز و دیبا نشود. منوچهری . شده از غیرتش بریشم تن زَهره ٔ زهره ٔبریشم زن . سنائی . کرا بنده کو بار مردم کشد گهی شم کشد گه بریشم کشد. نظامی . بسا مرغ را کز چمن گم کنند قفس عاج و دام از بریشم کنند. نظامی . سه نگردد بریشم ار او را پرنیان خوانی و حریر و پرند. هاتف . نقّاض ؛ بریشم گزار. (دهار). و رجوع به ابریشم شود. ♦ بریشم خور ؛ که ابریشم را بخورد. کرم خورنده ٔ ابریشم مانند بید و جز آن : گرچه یکی کرم بریشم گر است باز یکی کرم بریشم خور است . نظامی . ♦ بریشم طناب ؛ طناب از ابریشم : زده بارگاهی بریشم طناب ستونش زر و میخش از سیم ناب . نظامی . ♦ بریشم لب ؛ که لبی نرم چون ابریشم دارد. نازک، و آن صفتی نیکوست اسب را : بریشم لبی بلکه لؤلؤسمی رونده چو لؤلؤ بر ابریشمی . نظامی . ◄ تار ساز، چه بجای زه یا سیم ِ امروزین، در قدیم ابریشم بر رود و ساز و دیگر آلات زهی می کشیده اند : خری ماند اکنون بنه برنهید بسازید رود و بریشم دهید. فردوسی . وآن سرانگشتان او را بر بریشمهای او جنبشی بس بلعجب وآمدشدی بس بیدرنگ . منوچهری . پیریش چنگ پشت کرد و ضعیف چون بریشم زگوشمال رباب . سوزنی . یک بریشم کم کن از آهنگ جور گر نه با ایام در یک پرده ای . انوری . تن چو تار قز و بریشم وار ناله زین تار ناتوان برخاست . خاقانی . لاجرم از سهم آن بربط ناهید را بندرهاوی برفت، رفت بریشم ز تاب . خاقانی . عندلیب از نوای تیزآهنگ گشته باریک چون بریشم چنگ . نظامی . نوای جهان خارج آهنگی است خلل در بریشم در چنگی است . نظامی . زآن هر دو بریشم خوش آواز بر ساز بسی بریشم ساز. نظامی . می بآواز بریشم خور کمال مطربی گرآیدت روزی بچنگ . کمال خجندی .