برک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برک . [ ب َ ] (ع اِ) اشتران اهل حواء و جز آنها که شبانگاه بخوابگاه بازگردند. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). شتران اهل خبا و غیر آن ها که شبانگاه بخوابگاه بازگردند یا گروه شتران فروخفته یا شتران بسیار. (منتهی الارب ). بارک . بارکة. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ج، بروک . (منتهی الارب )(مهذب الاسماء). ◄ سینه یا باطن سینه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). گرداگرد سینه . (مهذب الاسماء). ◄ پوست سینه ٔ شتر که در خفتن ملصق بزمین باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
برک . [ ب َ رَ ] (اِ) قسمی از گلیم . (برهان ) (فرهنگ فارسی معین ) (ناظم الاطباء). ◄ بافته ای باشد از پشم شتر که بیشتر درویشان از آن قبا و کلاه سازند. (برهان ). قسمی از پشمینه که از پشم شتر بافند. (انجمن آرا). قسمی جامه ٔ پشمین دستباف که از آن سرداری و قبا میکردند. (یادداشت مؤلف ). این پشمینه در ایران اکنون چنان تکمیلی یافته که ملوک و امرا از آن قبا و جبه کنند. (انجمن آرا). نوعی پارچه ٔ ضخیم که در خراسان از پشم شتر یا کرک بز با دست بافند و از آن جامه ٔ زمستانی دوزند. (فرهنگ فارسی معین ). پارچه ای از کرک گوسفند و بسیار نفیس و اعلا که از آن جبه و سرداری دوزند، و برک بخرز و کرمان بر سایر اقسام آن ترجیح دارد. (ناظم الاطباء) : با برک گفت که دوزم عسلی ّ تو بدوش که بسرما نکنم حرب بگاه پیکار. نظام قاری . قاری مصنفات تو بر پوشی و برک هر جا رفوگران هنرور نوشته اند. نظام قاری . میکرد سرکشی برک شدّه زآن جهت خود را سیه گلیم و پراکنده حال یافت . نظام قاری . ◄ جامه ٔ کوتاهی باشد تا کمرگاه که بیشتر مردم دارالمرز [تبرستان ] پوشند. (برهان ) (انجمن آرا). و آنرا پشتک خوانند. (انجمن آرا). دستک . جامه ٔ کوتاه تا کمر که مردم مازندران و گیلان پوشند. (ناظم الاطباء) : تو سبزپوش روی سفیدی بسان خضر از سندست عمامه وز استبرقت برک . کمال غیاث (از انجمن آرا).
برک . [ ب َ رَ ] (اِ) آواز که از شکستن انگشتان آید. (یادداشت مؤلف ): التفقیع؛ برک از انگشتان بیاوردن . (تاج المصادر بیهقی ).