برکنار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برکنار. [ ب َ ک َ / ک ِ ] (ص مرکب ) بیک طرف و بیک سو. (ناظم الاطباء) : جهاندیده پیری ز ما برکنار ز دور فلک لیل مویش نهار. سعدی . ◄ معزول . آزاد و رستگار. (ناظم الاطباء): تَمرّن، تَمزّن ؛ برکنار بودن . مُنْکَص، منکَّص ؛ برکنار شده و یکسو شده .عارِد؛ برکنار و یکسو شونده . (از منتهی الارب ).
مترادف و متضاد واژهدان
خلع، مخلوع، مرخص، معزول، منفصل (متضاد: منصوب) دور، بری، مبرا
فرهنگ طیفی واژهدان
متروک، ناباب، قدیمی، استفادهنشده
متروک، فروگذاشته، ازدور خارجشده، ازکارافتاده، بهدردنخور، متروکه، مهجور، کاملا مستهلک شده، سوخت شده، غیرقابل استفاده آشغال، دورریز، دورانداخته اخراج شده ناباب، کهنه، مندرس، مستعمل، فرسوده، زهوار دررفته، فکسنی، لکنته، دربوداغان، اوراق، اوراقی، قراضه، اسقاط، اسقاطی، بلااستفاده، بیمصرف، بدون کاربرد، وازده، مردود بایر، ویران کنارگذاشتهشده، بایگانیشده رهاشده، متروک، نگهدارینشده، واگذارشده، واگذارده مدفون، فراموششده