برچیده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برچیده . [ ب َ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) نمیص . (منتهی الارب ). گرد آورده و جمع شده . فراهم شده . ◄ واچیده . ◄ منحل شده و تعطیل شده . رجوع به برچیدن و چیدن در تمام معانی شود. ♦ برچیده ازار ؛ کمیس الازار. ♦ برچیده دامان ؛ بالازده، چنانکه دامن خیمه یا جامه . ♦ برچیده دامن ؛ دامن فرا گرفته : ای بس کسا که از پی این زیر دامنی نیفه فرو کشیده و برچیده دامنند. سوزنی . ♦ برچیده شدن ؛ ازمیان رفتن . فانی شدن چیزی بتمامه : خانواده ٔ فلان برچیده شد. (یادداشت مؤلف ). ۩ منحل شدن . ♦ برچیده ناف ؛ کسی که حوالی نافش بالیده باشد. (آنندراج ) : از زنخدانش زدی در حسن لاف قرص مه می بود اگر برچیده ناف . تجلی (آنندراج ). نرم کاکل سخت سم مالیده مو برچیده ناف خرد سر کوچک دهن فربه سرین لاغرمیان . محتشم کاشانی (در صفت اسب ) (از آنندراج ).