برچیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. دَ) (مص م.)<BR>۱- دانه چیدن.<BR>۲- برگزیدن.<BR>۳- جمع کردن.<BR>۴- تعطیل کردن، منحل کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. دَ) (مص م.) ۱- دانه چیدن. ۲- برگزیدن. ۳- جمع کردن. ۴- تعطیل کردن، منحل کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برچیدن . [ ب َ دَ ] (مص مرکب ) برچدن . چیدن . رجوع به چیدن و برچدن شود. ◄ انتخاب کردن . برگزیدن . منتخب کردن . (ناظم الاطباء) : برچید او را از میان امتی که شراره ریزاست آتشش . (تاریخ بیهقی ص ٣٠٨). صلوة باد بر او و بر آلش و سلام از فاضلترین نسبی وبرچید او را از کریمترین اصلی . (تاریخ بیهقی ٣٠٨). ◄ جمع کردن . گرد کردن . (ناظم الاطباء). ♦ لب برچیدن ؛ حالتی که پدید آید در ملامح آنگه بگریه آغازیدن خواهد. (یادداشت مؤلف ). ◄ یک یک و دانه دانه برداشتن از زمین . یکان یکان چیزی بسیار عدد را با دست یا دهان یا منقار از زمین برداشتن . برگرفتن . (یادداشت مؤلف ). چیزی پاشیده را یک یک از زمین برداشتن . التقاط. (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). لقط. (تاج المصادر بیهقی ). لقطة.(دهار). دانه دانه از زمین برداشتن به منقار چنانکه مرغان یا با دست چنانکه آدمی چیزهای خرد پراکنده را:تلقط؛ از هر جای برچیدن . (زوزنی ) : جوان بودم و پنبه فخمیدمی چو فخمیده شد دانه برچیدمی . خجسته (از صحاح الفرس ). مرغان فروآیند تا آن کرمان [ گرد آمده ٔ برعنبر را ] برچینند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). آنرا که [ دیوچه ای را که ] بتوان دید. [ در گلو ] بمنقاش برچینند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). هر شکر کز لفظ او برچید سمع هم بر آن لفظ و بیان خواهم فشاند. خاقانی . برچینمش به مژگان سازم شریک احمر. خاقانی . چو گربه در نربایم ز دست مردم چیز ور اوفتاده بود ریزه ریزه برچینم . سعدی . ◄ گسترده را جمع کردن . نوردیدن . لوله کردن : بدین خیره گفتارهای تباه نگیری مرا دام برچین زراه . اسدی (گرشاسب نامه ). بساط حسن رخت چید و خط تو برچید از آنکه کار جهان چیدنست و برچیدن . ؟ ♦ برچیدن جامه را ؛ فرا گرفتن، برداشتن آن را. ♦ برچیدن داس ؛ بالا گرفتن آن . ♦ برچیدن دامن خرگاه ؛ بالا زدن آن . ◄ پراکنده را گرد کردن . منتشر را جمع آوردن : بدره های درم بیاوردند و از بام بر لشکر همی پراکندند و ایشان برچیدند. (تاریخ سیستان ). ◄ جمع کردن . فراهم آوردن از هر جای : جامه ار کهنه بودی که از مزابل برچیدی . (تذکرة الاولیاء عطار). ◄ یکان یکان با گلوله و جز آن کشتن : تخم چیزی را از زمین برچیدن تا دانه ٔ آخر، کشتن . (یادداشت مؤلف ). نیست کردن . نابود کردن : بنوک سر نیزه شان برچند تبه شان کند پاک و بپراکند. فردوسی . اگر بر آن جمله نبودی ایشان رازهره ٔ آن نبودی که به یک ساعت فوجی از لشکر ما ایشان را برچیدی . (تاریخ بیهقی ص ٤٦٦ چ ادیب ). ♦ برچیدن ختم و مجلس فاتحه ؛پایان بخشیدن بدان . ◄ چیده را واچیدن، چنانکه رده ٔ آجرهای دیوار ساخته شده را. ◄ تعطیل کردن و منحل ساختن بنگاه یا سازمان یا دستگاه : فلان دکان یا دستگاه یا سازمان برچیده شد. بقول خواجه ٔ مجبر اسلام برباید چیدن و خون و مال مسلمانان ضایع کردن . (کتاب النقض ص ٣٧٠). ♦ برچیدن بلای کسی ؛ دور کردن آن . (از آنندراج ) : رفته در گل چیدنش خاری به دست و می شود خارخار دل که برچیند بلای دست او. اشرف . ♦ برچیدن داغ ؛ برداشتن آن . (آنندراج ) : مرهم طلبم زسینه داغم برچین از زهر بنالم شکرم پیش انداز. ظهوری (آنندراج ). ♦ برچیدن درد از کسی ؛ درد او را بجای او داشتن . (یادداشت مؤلف ). بر خود گرفتن درد دیگری : بمژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم . حافظ. ◄ جمع کردن و خشک کردن چنانکه با پارچه ٔ خشک آب چیزی را : ریاضت باید فرمود و کشتی گرفتن پس فرمود تا او را بمالند و عرقی که بیرون آید از وی برچینند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ اشتیار. بریدن شان عسل از کندو: جلا النحل جلاء؛ دور کرد زنبوران تا انگبین برچیند. (منتهی الارب ). ◄ تعجیل کردن . ◄ آماده کردن . ◄ پرچین کردن . ◄ کمر بستن . (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
دانه چیدن انتخاب کردن، برگزیدن، گزینش کردن جمعآوری کردن، جمع کردن، گرد آوردن تعطیل کردن، منحل کردن