برپا
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ) (ص. ق.)<BR>۱- ایستاده، سر پا.<BR>۲- برقراری، برجای.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ) (ص. ق.) ۱- ایستاده، سر پا. ۲- برقراری، برجای.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برپا. [ ب َ ] (ص مرکب ) (از: بر + پا) ایستاده . روی پا. (ناظم الاطباء). قائم و ایستاده . (آنندراج ). سرپا. مقابل نشسته . ♦ برپا بودن ؛ بر پای بودن صف، متشکل بودن . رده بودن : بروز بار کو را رای بودی به پیشش پنج صف برپای بودی . نظامی . ◄ برافراشته . استوار. قائم : پی زنده پیلان بخاک اندرون چنان چون ز بیجاده برپا ستون . فردوسی . مادام که این یکی برجاست آن دگر برپاست . (گلستان ). ◄ مقابل از پا افتاده . قائم : چو برپایی طلسمی پیچ پیچی چو افتادی شکستی هیچ هیچی . نظامی .
مترادف و متضاد واژهدان
آباد، آبادان، ایستاده، برقرار دایر ایستاده، سرپا، قائم، منعقد (متضاد: نشسته) معمور