برونسو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برونسو. [ ب ِ / ب ُ ] (اِ مرکب ) بیرونسو. سوی بیرون . جانب بیرون . جانب وحشی . سمت خارج . مقابل درون سو : موی سر جغبوت و جامه ریمناک از برونسو باد سرد و بیمناک . رودکی . نارنج چو دو کفه ٔ سیمین ترازو هر دو ز زر سرخ طلی کرده برونسو. منوچهری . اگرچه درون سخن نیک بود از برونسو گمان به زشتی برند. (قابوسنامه ). اگر نه دشمن خویشی چه میباید همه خود را درونسو شسته جان کندن برونسو ناروا رفتن . خاقانی . چو شمع از درونسو جگر سوختن برونسو ز شادی برافروختن . نظامی . اگر در تنت مزه نماند برونسوی ترا مزه دهیم . (کتاب المعارف ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی