برون شو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برون شو. [ ب ِ / ب ُ ش َ / شُو ] (اِ مرکب ) مخرج : باب ورا گرامی خوانی و ننگری تا زین سخن که گفتی باشد برون شوی . سوزنی . کز فلک راه برونشو دیده بود در نظر چون مردمان پیچیده بود. مولوی . ♦ برون شو کردن ؛ مخلص یافتن : او مجال راز دل گفتن ندید زو برونشو کرد و در لاغش کشید. مولوی . ۩ در پنهانی چیزی را تجسس کردن و غیبت کردن . (ناظم الاطباء).