برون زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برون زدن . [ ب ِ / ب ُ زَ دَ ] (مص مرکب ) بیرون زدن . ♦ خیمه به صحرا برون زدن ؛ بدشت آمدن . بخارج آمدن . سراپرده در خارج شهر افراشتن : خیل بهار و خیمه به صحرا برون زده ست واجب بود که خیمه به صحرا برون زنی . منوچهری . ♦ سر برون زدن ؛ سر بیرون کردن : چو از ماهی جدا کرد آفتابی برون زد سر ز روزن چون عقابی . نظامی .