برون
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (اِ.) بیرون، خارج.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) (اِ.) بیرون، خارج.
(بُ) (حر اض .) برای، به جهت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برون . [ ب ُ ] (اِخ ) یکی از دهستان های ششگانه ٔ بخش حومه ٔ شهرستان فردوس . هوای آن در قسمتهای کوهستانی معتدل و در جلگه گرمسیر است . این دهستان از ٩ده تشکیل شده و دارای ٣٤٩٦ تن سکنه است . در این دهستان معدن آب گرمی وجود دارد که مورد استفاده ٔ اهالی شهرستان فردوس است . (از فرهنگجغرافیایی ایران ج ٩).
برون . [ ب ِ / ب ُ ] (ص، ق، اِ) مخفف بیرون . (برهان ). ضددرون . (شرفنامه ٔ منیری ). خارج و ظاهر. (ناظم الاطباء). ظاهر، مقابل باطن . منظر، مقابل مخبر : سر و بن چون سر و بن پنگان اندرون چون برون باتنگان . بوشکور. فرستاد باید فرستاده ای درون پر ز مکر و برون ساده ای . فردوسی . بنگر به ترنج ای عجبی دار که چونست پستانی سختست و دراز است و نگونست زرد است و سپید است و سپیدیش فزونست زردیش برونست و سپیدیش درونست چون سیم درونست و چو دینار برونست آگنده بدان سیم درون لؤلؤ شهوار. منوچهری . برون سرمه ای هست بر هاون اما ز سوی درون سرمه سایی نبینم . خاقانی . دل خاقانی از این درد، برون، پوست بسوخت وز درون غرقه ٔ خون گشت و خبر کس را نی . خاقانی . ای درونت برهنه از تقوی کز برون جامه ٔ ریا داری . سعدی . من ار حق شناسم وگر خودنمای برون با تو دارم درون با خدای . سعدی . تا خود برون پرده حکایت کجا رسد چون از درون پرده چنین پرده میدری . سعدی . ♦ برون آرای ؛ که ظاهر را آرایش دهد : ای درون پرور برون آرای وی خردبخش بی خردبخشای . سنائی . ♦ برون دوست ؛ ظاهردوست : چشم وزبانی که برون دوستند از سر، مویند و ز تن، پوستند. نظامی . ♦ بی تکلف برون ؛ آنکه ظاهرش تکلفی ندارد : نکوسیرت بی تکلف برون به از پارسای خراب اندرون . سعدی . ◄ خارج . آن سو. برسو : زین چرخ برون، خرد همی گوید صحراست یکی و بیکران صحرا. ناصرخسرو. ◄ خارج : هرچ آن طلبی و چون نباشد از مصلحتی برون نباشد. نظامی . ◄ خارج . بیرون از خانه : به خانه نشستن بود کار زن برون کار مردان شمشیرزن . اسدی . ◄ خارج . بیرون از شهر : درون مردمی چون ملک نیک محضر برون لشکری چون هزبران جنگی . سعدی . ◄ بجز. جز از : عروس ملک گرامی تر است از آنکه بود برون گوهر شمشیر شاه زیور او. ظهیر. ♦ از برون ِ ؛ از ورای . از پشت : صورت بستن خط آسان شود به نگریستن از برون شیشه که اندرو آب و روغن کرده باشند. (التفهیم ). ♦ برون از ؛ خارج از. جز از. بجز از. علاوه بر. باستثنای .غیر از. بغیر. سوای : دل نرم کن به آتش و از بابزن مترس کز تخم مردمانْت برون است پرّ و بال . کسائی . بیاموزم این کودکان را همی برون زین نیارم زدن خود دمی . فردوسی . شاه جهان محمد محمود کز خدای هر فضل یافته ست برون از پیمبری . فرخی . برون از پی دینْش پیکار نیست برون از غزاش آنچه کردار نیست . اسدی . برون از جهان تکیه جایی طلب کن ورای خرد پیشوایی طلب کن . خاقانی . برون از کنیزان چابک سوار غلامان شمشیرزن سی هزار. نظامی . برون از میانجی و از ترجمه بدانست یک یک زبان همه . نظامی . برون زآنکه پیغام فرخ سروش خبرهای نصرت رساندش بگوش . نظامی . برون زآنکه داد او جهانبانیت به پیغمبری داشت ارزانیت . نظامی . یکی در بیابان سگی تشنه یافت برون از رمق در حیاتش نیافت . سعدی . فروماندم از چاره همچون غریق برون از مدارا ندیدم طریق . سعدی . طبیب از من بجان آمد که سعدی قصه کوته کن که دردت را نمیدانم برون از صبر درمانی . سعدی . مرا بی سر زلفت آرام نیست برون از تو دل را دلارام نیست . (همای و همایون ). ♦ برون از جنبش ؛ برتر از فلک . (هفت قلزم ). ♦ برون بودن حساب چیزی از چیزی ؛ در عداد آن نبودن . جزء آن نبودن . داخل آن نبودن : خرد ما را بدانش رهنمونست حساب عشق ازین دفتر برونست . نظامی . ♦ برون ز اندازه ؛ بیش از اندازه . بیش از حد : دادمش نقدهای روتازه چیزهایی برون ز اندازه . نظامی . ♦ برون ِ عید ؛ پیش از عید. (آنندراج ). ◄ برای . بجهت . (برهان ). ازبهر : جعدمویانْت جعد کنده همی ببریده برون تو پستان . رودکی . ◄ وحشی . (یادداشت دهخدا). مقابل اِنسی . ◄ برآمده . بیرون زده از موضع طبیعی بی آنکه منفصل شود. خارج شده، چنانکه چشم از حدقه : ای همچو پک پلید و چنو دیده ها برون مانند آنکسی که مر او را کنی خپک . دقیقی . ♦ برون خزیدگی ؛ برجستگی . بیرون زدگی عضوی از موضع طبیعی بدون انفصال از مبداء: رحی ؛ برون خزیدگی اشتر آنجا که بر زمین نشیند. (دهار).
برون . [ ب َرْ رو ] (هزوارش، اِ) به لغت زند و پازند، گوسفندی و بزی که پیشاپیش گله راه رود. (از برهان ). نهاز. ◄ بز کوهی . (برهان ).
مترادف و متضاد واژهدان
بیرون، خارج (متضاد: درون) ظاهر، برونه (متضاد: باطن، درونه) مستثنا