برود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برود. [ ب َرْ رَ ] (ع اِ) لکک . (دهار). تولی . تیره . تلی . چاکشو. آلوی چینی . (زمخشری ).
برود. [ ب َ ] (اِخ ) شهری در شام که آن را بیروت نیز گویند. (ناظم الاطباء). رجوع به بیروت شود.
برود. [ ب َ ] (ع ص ) خبز برود؛ نان که بر آن آب ریخته باشند. (منتهی الارب ) (از ذیل اقرب الموارد از لسان ). ◄ ثوب برود؛ جامه ٔ پرزه دار. (منتهی الارب ) (از ذیل اقرب الموارد). ◄ سرد و خنک . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ هرچه خنک گرداند چیزی را. (منتهی الارب ). ◄ (اِ) داروی چشم که از چیزهای سرد سازند. (منتهی الارب ). سرمه ایست که بدان چشم را خنک کنند.(از ذیل اقرب الموارد از لسان ). سرمه . (دهار). قسمی سرمه بوده که چشم را خنک میداشته است . هر دوایی مبرد، و بیشتر در داروهای چشم مستعمل است چون داروها چشم را خنک کند. داروها که برای خنک کردن چشم دردگین در چشم کنند. داروها که به چشم دردگن سردی و استراحت بخشد. ج، برودات . (یادداشت دهخدا) : برود رمان ... اندر کشیدن سود دارد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). وبرود هم اندر آخر فصل ربیع بهتر آید اًن شأاﷲ. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). داروهای قوت دهنده و تحلیل کننده می باید کشید چون برود حصرم و باسلیقون و روشنائی . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و آنرا که حرارت قوی نباشد [ اندر سلاق، نوعی بیماری چشم ] اندر آخر علت، شیاف احمر لین و برود غوره و شیاف ... (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). چشم شریعت به برود رسالت او روشن گشت . (تاریخ بیهق ). بصایرایشان را برود هدایت و کحل توفیق روشن می گرداند. (تاریخ بیهق ). ◄ برودالظل ؛ شخص خوش معاشرت، مذکر و مؤنث در آن یکسان است . (از اقرب الموارد).