بروت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بروت . [ ب ُ ] (اِ) سبلت یعنی موی لب . (غیاث ). مجموع مویهای لب برین . شارب . (بحر الجواهر). دَرَز. سِبا. سِبالة. سبلتان . سبلة. سبیل . سَودَل . شارب : تیز در ریش و کفْل در گه شد خنده ها رفت بربروتانم . مسعودسعد. به حیض هند و بروت یزید و سبلت شمر به تیز عتبه و ریش مسیلمه ٔ کذاب . خاقانی . خاقانیا ز یارب بی فایده چه سود کاین یارب از بروت تو برتر نمیشود. خاقانی . قومی همه مرد لات و لوتند باد جبروت در بروتند. خاقانی . نبینی جز هوای خویش قوتم بجز بادی نیابی در بروتم . نظامی . تَفَث ؛ آنچه مُحْرِم بعد آزادی حج بجا آرد از ناخن چیدن و موی ستردن و قصر بروت و مانند آن . خُنبعة؛ شکاف میان دو بروت نزدیک دیوار بینی . صُهُب اشبال ؛ دشمنان که بروتهای ایشان اصهب نبوده باشد. نَثلة؛ گو میان دو بروت . (منتهی الارب ). ♦ از بروت آتش فشاندن ؛ کبرو غرور و خشم بسیار نمودن : چو قصاب از غضب خونی نشانی چو نفاط از بروت آتش فشانی . نظامی . ♦ از بروت خود لاف زدن ؛ ادعای نیرومندی کردن . خود را قوی و توانا شمردن : دشمن چو بینی ناتوان لاف از بروت خود مزن . سعدی (گلستان ). ♦ باد بروت ؛ کنایه از کبر و غرور. باد و بروت : کرده ز برای خربطی چند از باد بروت ریش پالان . خاقانی . تا چه خواهی کرد آن باد بروت که بگیرد همچو جلادان گلوت . مولوی . این باد بروت و نخوت اندر بینی آن روز که از عمل بیفتی بینی . سعدی . و رجوع به باد و بروت در همین ترکیبات شود. ♦ باد به بروت (در بروت ) افکندن ؛ کبر نمودن . تفاخر کردن .کبر فروختن : باد چه افکنده ای اندر بروت قوّتت از من نفزاید نه قوت . جلال فراهانی . بزرگ مجلس ... باد نخوت و غرور در بروت انداخت . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ). تو پر از باد کرده پشم بروت که کی آرد شبان پنیر و قروت . اوحدی . ♦ باد در بروت داشتن ؛ لاف و گزاف بیهوده و بی اصل زدن : آتشی کو باد دارد در بروت هم یکی بادی براو خواند تموت . مولوی . ♦ باد و بروت ؛ کبر و غرور. باد بروت : چند آخر دعوی باد و بروت ای ترا خانه چو بیت العنکبوت . مولوی . و رجوع به باد بروت در همین ترکیبات شود. ♦ بر بروت خندیدن ؛ استهزاکردن . ریشخند کردن . به ریش کسی خندیدن : علم از این بارنامه مستغنی است تو برو بر بروت خویش بخند. سنائی . فلکش گفت بر بروت مخند که جهانیت ریشخند کنند. انوری . نگر تا تو از این خشخاش چندی سزد گر بر بروت خود بخندی . شیخ محمود شبستری . ♦ بروت از کسی (چیزی ) ریختن ؛ زبون و مغلوب گردیدن . (از آنندراج ). پشم و پیله ریختن . تبختر و کبر و منی، بشدن : پنبه از حفظش چو یابد وجه قوت زآتش موسی فروریزد بروت . حکیم زلالی (از آنندراج ). ♦ بروت تافتن از کسی ؛ اعراض کردن و رو برگردانیدن از کسی . (از آنندراج ) : هرکه از ما بروت می تابد ما به ریشش فراغتی داریم . ؟ (از آنندراج ). ♦ بروت زدن بسوی ؛ با بروت اشارت به جانبی کردن . (یادداشت دهخدا). ♦ بروت فرا چیزی زدن ؛ با بروت و گوشه ٔ لب بتحقیر اشاره کردن . لاف از غرور زدن : چو سوی ده شد آن بیچاره از قهر ز نادانی بروتی زد فرا شهر که نزد من ندارد شهر مقدار ولیکن بر بروتش بد پدیدار. عطار. ♦ بروت کسی برکندن ؛ کنایه از رسوا کردن وی : با نرمی حشوهای شانت برکنده قدر بروت قاقم . انوری (از آنندراج ). سرمطرب شکست او چنگ بفکند بروت روستایی پاک برکند. عطار. فلک را گوش سفتی ناله ٔ تیر بروت مهر کندی برق شمشیر. زلالی (از آنندراج ). ♦ بروت کسی را پنبه نهادن ؛ کنایه از تمسخر و ظرافت نمودن . (غیاث ) : شکوفه از تبسمهای شادی بروت بادرا پنبه نهادی . زلالی (از آنندراج ).