برهون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برهون . [ ب َ / ب ُ ](اِ) هر چیز میان خالی، مانند هاله ٔ ماه و طوقی که بر گردن کنند و کمری که بر میان بندند و دایره ای که از پرگار کشند. (از برهان ). دایره باشد و پرگار را نیز گویند. (اوبهی ). دایره ای که گاهگاه به گرد ماه و آفتاب پدید آید که به تازیش هاله خوانند. (از شرفنامه ٔ منیری ). دایره . (لغت فرس اسدی ). حلقه : ایا قد تو چون سروی ز دیبا گرد آن آذین و یا روزتو چون ماهی ز عنبر گرد آن برهون . رودکی . چو تازه رو درآید عدل چون مرغ همان ساعت برون پرّد ز برهون . ناصرخسرو. مردم چشمم چو مرکز پلک چون برهون شود مرکز و برهون ز عشقت هر شبی گلگون شود. عمعق . و رجوع به پرهون شود. ♦ برهون بستن ؛ دایره زدن . حلقه زدن : بباغ پرگل ماند رخ تو مالامال زمانه بسته به شمشاد گرد آن برهون . قطران . ♦ برهون کشیدن ؛ حلقه زدن . دایره زدن . حصار کشیدن . ◄ درِ خانه . (آنندراج ) (برهان ) : دل به یقین ای پسر خزانه ٔ دینست چشم تو چون روزنست و گوش چو برهون . ناصرخسرو. گوهر دین چون درین خزانه نهادی روزن و برهونْش هر دو سخت کن اکنون . ناصرخسرو. ◄ حصار. (برهان ) (آنندراج ). دیوار گرد قلعه : دل را به دین بپوش که دین دل را درخورد بام و ساخته برهون است . ناصرخسرو. رسته شد از بار جهل هرکه خِرَد جان و دلش را ستوده برهون شد. ناصرخسرو. دل خزینه ٔ تست شاید کاندرو از بهر دین بام و بوم از علم سازی وز خرد برهون کنی . ناصرخسرو. ◄ چوب بندی و خاربست . ◄ محوطه . ◄ خانه ٔ کوچک . ◄ آرایش و زینت . (برهان ). آرایش . (شرفنامه ٔ منیری ). ◄ کمرگاه و کمر کوه . (برهان ).