برهنه کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برهنه کردن . [ ب ِ رَ ن َ / ن ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) عریان کردن . (ناظم الاطباء). لخت کردن . عور کردن . لوت کردن . اعراء. تجرید. تعریة. تکشیف . حسر. قشد. قشط. کاشفة. کشط. کشف . کفح . مکاشفة : چرا خامش نباشی چون ندانی برهنه چون کنی عورت به بازار؟ ناصرخسرو. زآنچه دانم که برهنه کندم فردا خیره بر خویشتن امروز چه پوشانم ؟ ناصرخسرو. استکشاف ؛ برهنه کردن خواستن از کسی . (از منتهی الارب ). حسر؛ برهنه کردن اندامی از اندامهای خود. سفر؛ موی و روی برهنه کردن . (دهار). ♦ برهنه کردن راز ؛ فاش کردن آن : کسی کو برهنه کند راز دوست روا باشد ار بردرانیش پوست . ابوشکور. ♦ برهنه کردن سر ؛ بی کلاه کردن آن . کلاه و دستار و جز آن از سر برگرفتن : سفر؛ برهنه کردن سر و جز آن . (از منتهی الارب ). ۩ آشکارکردن : عشق را سر برهنه باید کرد بر سر چارسوی رسوایی . عطار. ◄ از غلاف بدر آوردن : اشحان ؛برهنه کردن شمشیر را. (از منتهی الارب ). ◄ بی حجاب و بی پرده کردن . (آنندراج ). نقاب برداشتن . ◄ غارت کردن . ◄ پوست برگرفتن . (ناظم الاطباء).