برهنه شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برهنه شدن . [ ب ِ رَ ن َ / ن ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) عریان شدن . لخت شدن . انحسار. انسراح . انکشاف . تجرد. تعری . تکشف . حسور. عری . کشاط : چو زو بازگشتم تن روشنم برهنه شد از نامور جوشنم . فردوسی . بسیار برهنگان دیدم پس از پوشیده شدن تن، و پوشیدگان پیش از برهنه شدن که نماندند. (مرزبان نامه ). اعوار؛ برهنه شدن جای از سوار چنانکه بر وی زخم توان زدن . (تاج المصادر بیهقی ). جَلَع؛ برهنه فرج شدن . (از منتهی الارب ). ♦ برهنه شدن کمر از حلیه ٔ زر ؛ جدا شدن زیورهای کمر بسبب نوک سخت خارها : کمرکشان سپه را جداجدا هر روز کمر برهنه به منزل شدی ز حلیه ٔ زر. فرخی . ♦ برهنه شده ؛ عریان . رود : وآن کوه برهنه شده ازبرف نگه کن افکنده پرندین سلبی بر کتف و دوش . ناصرخسرو. ◄ خالی شدن : جلا، جله، جلهة؛ برهنه شدن پیش سر کسی از موی . (از منتهی الارب ). ♦ برهنه شدن سر ؛ بی کلاه شدن آن . بی تاج گشتن : سرانجام بختش کند خاکسار برهنه شود آن سر تاجدار. فردوسی . ◄ آشکار شدن : تسعسع؛ برهنه شدن دندان از لب . (از منتهی الارب ). ♦ برهنه شدن راز (روی پوشیده راز) ؛ آشکار شدن آن . برملا گشتن آن . فاش شدن آن . از پرده بدر افتادن آن : همی گشت زآنگونه بر سر جهان برهنه شد آن رازهای نهان . فردوسی . ببینیم تا چیست آغازشان برهنه شود بی گمان رازشان . فردوسی . فرستاده چون پاسخ آورد باز برهنه شد آن روی پوشیده راز. فردوسی . هم آنگه در دژ گشادند باز برهنه شد آن روی پوشیده راز. فردوسی . ◄ بی برگ شدن . بی بر شدن : تمشق ؛ برهنه شدن شاخ . (از منتهی الارب ). ◄ بی غلاف شدن . از غلاف بدر آمدن : در ظل فتح یابد عالم لباس امن چون شد برهنه چهره ٔ خورشیدوار تیغ. مسعودسعد. اختراق ؛ برهنه شدن شمشیر. (از منتهی الارب ).