برهم زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برهم زدن . [ ب َ هََ زَ دَ ] (مص مرکب ) یکی را بر دیگری زدن . اصطدام . تصادم . (از منتهی الارب ) : نه دستی کین جرس برهم توان زد نه غمخواری که با او دم توان زد. نظامی . سنگ و آهن را مزن برهم گزاف گه ز روی نقل و گه از روی لاف . مولوی . اِلتطام، تَلاطم ؛ برهم زدن موج . سَلقَمة؛ برهم زدن دندان . (از منتهی الارب ). ♦ پلک برهم زدن ؛ چشم برهم زدن : بچندانکه او پلک برهم زدش شد و بستد و بازپس آمدش . ؟ (از لغت فرس اسدی ). ♦ چشم برهم زدن ؛ کنایه از سرعت و شتاب . بی درنگ . بسرعت : بیایند بر کین نوذر بخشم هم اکنون که برهم زنی زود چشم . فردوسی . بر پنبه آتش نشاید فروخت که تا چشم برهم زنی خانه سوخت . سعدی . ♦ دیده برهم زدن ؛ چشم روی هم نهادن . بی اعتنایی کردن . مقابل برکردن چشم، که به معنی باز کردن چشم است : مرا که دیده بدیدار دوست برکردم حلال نیست که برهم زنم به تیر از دوست . سعدی . ♦ مژه برهم نزدن ؛ دیده برهم ننهادن : هرگه که نظر بر گل رویت فکنم خواهم که چو نرگس مژه برهم نزنم . سعدی . ۩ کنایه از تکان نخوردن . فرار نکردن . در یک جا قرار گرفتن : شرط عقلست که مردم بگریزند از تیر من گر از دست تو باشد مژه برهم نزنم . سعدی . ◄ زیر و زبر کردن و خراب و پریشان کردن . (آنندراج ). سرنگون کردن و خراب کردن . (ناظم الاطباء). از بین بردن : همه دشت خرگاه برهم زنم بداندیش را آتش غم زنم . فردوسی . همه لشکر ترک برهم زدند به بوم و برش آتش اندرزدند. فردوسی . برخیز و بیا به خانه ٔ خویش برهم مزن آشیانه ٔ خویش . نظامی . سرّ پنهانست اندر زیر و بم فاش اگر گویم جهان برهم زنم . مولوی . حرف و صوت و گفت را برهم زنم تا که بی این هر سه با تو دم زنم . مولوی . حیله هاشان را همه برهم زنم وآنچه افزایند من بر کم زنم . مولوی . برهم نزند باد خزان دشت ریاحین گر باد به بستان برداز زلف تو مویی . سعدی . همه هرچه کردم تو برهم زدی چه قوت کند با خدائی، خودی ؟ سعدی . چو خوان یغما برهم زند بناکامی زمانه مجلس عیش بتان یغمائی . سعدی . سرمست اگر زمانی برهم زنم جهانی عیبم مکن که در سر سودای یار دارم . سعدی . چرخ برهم زنم ار جز بمرادم گردد من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک . حافظ. کی گمان می برد دل کآن شمع فانوس حجاب چون ز عرفان دم زند صد دودمان برهم زند. محتشم کاشی (از آنندراج ). برهم زدیم دفتر رنگ ِ پریده را بر نام هیچکس رقم وصل یار نیست . میرزا معزفطرت (از آنندراج ). ♦ کاسه و کوزه ٔ کسی را برهم زدن ؛ زندگی آرام کسی را مشوش کردن و خراب کردن آرامش وی . ◄ نقض کردن : میدهی صد وعده و فی الحال برهم میزنی این اداها لایق چشم سخنگوی تو نیست . صائب . ◄ بازکردن و بستن و بقوت بستن مانند در و پنجره . (ناظم الاطباء). ◄ میان دو تن ایجاد اختلاف کردن . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ مخلوط کردن . ◄ مداخله کردن و منع کردن . ◄ پایمال کردن . (ناظم الاطباء).