برنهادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برنهادن . [ ب َ ن ِ / ن َ دَ ] (مص مرکب ) (از: پیشوند بر +مصدر نهادن ) بالا نهادن . (آنندراج ). قرار دادن روی چیزی . نصب کردن روی چیزی . گذاشتن . نهادن : از بناگوش لعلگون گوئی برنهاده ست آلغونه به سیم . شهید. همه برنهادند سر بر زمین همه شاه را خواندند آفرین . فردوسی . از ایرانیان آنکه بد چیزگوی به خاک سیه برنهادند روی . فردوسی . بزرگان ایران ز گفتاراوی به روی زمین برنهادند روی . فردوسی . گر آن گنج آید از ویرانه بیرون به تاجش برنهم چون درّ مکنون . نظامی . کلوخی دو بالای هم برنهیم یکی پای بر دوش دیگر نهیم . سعدی . ♦ برنهادن بر چشم ؛ بر دیده قرار دادن . گرامی شمردن . عزیز داشتن : همچو نوباوه برنهد برچشم نامه ٔ او خلیفه ٔ بغداد. فرخی . ♦ برنهادن بر گردن ؛ بر گردن قرار دادن : به گردن برنهم مشکین رسن را برآویزم ز جورت خویشتن را. نظامی . ♦ برنهادن بند ؛ بند بستن : و طوس را بند و غل برنهی و نزدیک ما فرستی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ). لیک بهر آنکه روز آیند باز برنهد بر پایشان بند دراز. مولوی . ♦ برنهادن پای ؛ قدم نهادن . برآمدن : برین بوم شاهی و هم کدخدای به تخت نیا برنهادی تو پای . فردوسی . ♦ برنهادن پل ؛ بستن . قرار دادن : پل برنهادن تو به جیحون و رود نیل غل بود برنهاده به جیحون بر استوار. منوچهری . ♦ برنهادن تاج ؛ تاج بر سر قراردادن : هنرپیشه آنست کز فعل نیک سر خویش را تاج خود برنهد. ناصرخسرو. ♦ برنهادن دست ؛ قرار دادن آن بالای چیزی . بر روی چیزی قرار دادن دست : گفت برمگیر، دست بر وی نه، خواست که دست برنهد، گفت دست برمنه . (سندبادنامه ص ٦٠). ♦ برنهادن دل ؛ علاقه مند شدن . دلبسته شدن : خیال از پرده ٔدیگر گشادن بدیگر بیدلی دل برنهادن . نظامی . ♦ برنهادن دندان به لب ؛ لب را گزیدن نشانه ٔ افسوس و تحسر را : بدانست کو را چه آمد بیاد غمی گشت و دندان بلب برنهاد. فردوسی . ♦ برنهادن دیده ؛ چشم دوختن : آن بتان دیده برنهاده بدو هر یکی دل به مهر داده بدو. نظامی . ♦ برنهادن دیگ ؛ گذاشتن آن بالای دیگدان . بار کردن . بربار کردن . بر آتش یا دیگپایه نهادن : زن دیگ برنهاد و ازبهر او کرنچ پخت . (سندبادنامه ص ٢٩٠). ♦ برنهادن زین ؛ زین بر اسب قرار دادن : لگامش بسر کرد و زین برنهاد همی از پدر کرد با درد یاد. فردوسی . بفرمود اسب را زین برنهادن صبا را مهد زرین برنهادن . نظامی . ♦ برنهادن سر چیزی ؛ پوشاندن . بستن : قدم رنجه فرمای تا سرنهم سر جهل و ناراستی برنهم . سعدی . ♦ برنهادن قفل ؛ قفل کردن : جامه افکندند و راست کردند و قفل برنهادند. (تاریخ بیهقی ). ♦ برنهادن کلاه ؛ کلاه بر سر قرار دادن : به گستهم و بندوی فرمود شاه که تا برنهادند از آهن کلاه . فردوسی . برنه بسر کلاه خرد وآنگه برکش بشب یکی سوی گردون سر. ناصرخسرو. ◄ قرار دادن . نهادن : به رش بود بالاش صد شاه رش چو هفتاد رش برنهی از برش . فردوسی . تو نبینی که اسپ توسن را به گه نعل برنهند لبیش . عنصری . بر سرشان برنهند و پشت ستیخون سخت گران سنگی از هزار من افزون . منوچهری . چنانکه یکی را دویا سه چندان آب بر باید نهادن تا توان خورد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٣٩). شکنج ابرویش بر لب فتاده دهانش را شکنجه برنهاده . نظامی . تلبّد؛ برنهادن مرغ سینه را به زمین و لازم گرفتن جای را. (از منتهی الارب ). ◄ نهادن . گذاشتن، و به مجاز هموار کردن . تحمیل کردن : همی رنج بر خویشتن برنهیم از آن به که گیتی به دشمن دهیم . فردوسی . ◄ نصب کردن .تعبیه کردن : منجنیقها برنهاد و کورها بستن فروگرفت . (تاریخ سیستان ). بعد از آن به پای قلعه ٔ برونج رفتن و منجنیق برنهادن . (تاریخ سیستان ). ◄ بار کردن : ز یزدان نیکی دهش کرد یاد سپه برنشست و بنه برنهاد. فردوسی . سپیده برآمد بنه برنهاد سوی خانه ٔ قیصر آمد چو باد. فردوسی . ز هر چیز چندان که اندازه نیست اگربرنهی پیل باید دویست . فردوسی . سپهدار توران بنه برنهاد سپه را همه ترک و جوشن بداد. فردوسی . در گنج بگشاد و روزی بداد سپه برگرفت و بنه برنهاد. فردوسی . ◄ برنهادن بر چیزی ؛ مقرر کردن . قرار گذاشتن . قرار دادن . عهد کردن . همداستان شدن : بر آن برنهادند هر دو سپاه که شب بازگردیم ازرزمگاه . فردوسی . بر آن برنهادند سالی که شاه ستاند ز قیصر بهر مهرماه . فردوسی . وز آن پس چو گفتارها شد کهن بر آن برنهادند یکسر سخن . فردوسی . بر آن برنهادند یکسر سپاه که یک تن نگردد ز فرمان شاه . فردوسی . برین برنهادند یکسر سخن که سالار نیک اختر افکند بن . فردوسی . چو پاسخ نیابی کنون زانجمن به بیدانشی برنهی آن بمن . فردوسی . ◄ سوار شدن . برنشستن : پسر زنبیل به قلعه ٔ نای لامان برشد و حصار برگرفت و یعقوب آنجا بایستاد و حرب پیوسته کرد تا او را از آنجا فرود آوردند، برنهاد و بر راه بامیان به بلخ شد. (تاریخ سیستان ).