برنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برنده . [ ب َ رَ دَ / دِ ] (نف، اِ) نعت فاعلی از بردن . باربردار. (ناظم الاطباء). حمل کننده . حامل . آنکه چیزی را از جایی به جای دیگر برد. (فرهنگ فارسی معین ) : همه پاک رستم به بهمن سپرد برنده به گنجور او برشمرد. فردوسی . برنده بدو گفت کای تاجور یکی شاد کن دل، بر ایرج نگر. فردوسی . سَحبان ؛ نیک برنده . (از منتهی الارب ). ♦ برنده ٔ سر دیو ؛ حامل رأس الغول که یکی از صور فلکی است . رجوع به حامل رأس الغول شود. ◄ مقابل بازنده .(یادداشت دهخدا). آنکه بُرْد با او باشد، چون برنده در مسابقه و برنده در مناقصه و غیره . کسی که در قمار یا مسابقه یا بازی پیروز گردد. (فرهنگ فارسی معین ). ♦ ورق برنده ؛ آتو، در بازی قمار و به مجاز در سیاست . ◄ دلیل و راهنما. ◄ کشش، که به عربی جذبه گویند. (از آنندراج ). ◄ مؤثر و عامل و کننده . (ناظم الاطباء). ◄ پروانه، که شبها خود را به شعله ٔ شمع و چراغ زند. (از برهان ) (از آنندراج ). پرنده . و رجوع به پرنده شود.
برنده . [ ب ُ رَ / ب ُرْرَ دَ / دِ ] (نف ) نعت فاعلی از بریدن . قطعکننده . (آنندراج ). آنکه چیزی را قطع کند. کسی که چیزی را ببرد. (فرهنگ فارسی معین ). جازح . حاذم . خَدِب . صارم . عَضب . فاصل . قاضب . قاطع. قُرصوف . قَصّال . قطّاع . هَذّ.هَذاهِذ. هَذوذ. هَذهاذ. (منتهی الارب ) : چو خستو نیاید نبندد کمر ببرّم میانش به برّنده ار. فردوسی . زبانش بکردار برّنده تیغ به چربی عقاب آرد از تیره میغ. فردوسی . تواضع کن ای دوست با خصم تند که نرمی کند تیغ برّنده کند. سعدی . أجْوَب ؛ برنده تر. (منتهی الارب ). ذابِح ؛ گلوبرنده . (دهار). صَروم ؛ نیک برنده . قصّاب ؛ برنده ٔ گوشت و روده و جز آن . هذّاذ؛ نیک برنده . (از منتهی الارب ). ◄ تیز. حدید. بران . (یادداشت دهخدا). آلتی تند و تیز و برا: تیغ برنده . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ گوارا و هاضم : آب برنده ؛ گوارنده . (از آنندراج ).که زود گوارد طعام را. محلل . گوارنده . ◄ سخت سرد: آبی برنده . (از یادداشت دهخدا). ◄ سخت ترش : سرکه ٔ برنده . (از یادداشت دهخدا). ◄ محوکننده . زداینده . ساینده . کاهنده، چنانکه اسید و ترش و جز آنها. ◄ کاری : ز دارا چو روی زمین پاک شد ترا زهربرّنده تریاک شد. فردوسی . ◄ پیماینده . طی کننده : یکی دشت پیمای برنده راغ به دیدار و رفتار زاغ و نه زاغ . اسدی .