برناه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برناه . [ ب َ / ب ُ ] (ص، اِ) جوان . (برهان ). مرد جوان . (ناظم الاطباء). برنا. و رجوع به برنا شود : کودکی بودم و در خدمت تو پیر شدم ورچه هستم بدل و مردی و احسان برناه . فرخی . مهربانست و عجائب بود این از مهتر بردبار است و شگفتی بود این از برناه . فرخی . کامران باد همه ساله و پیوسته ظفر بخت پاینده و دل زنده و دولت برناه . فرخی . جاودان شاد زیاد آن بهمه نیک سزاست تنش آباد و خرد پیر و دل و جان برناه . فرخی . بوستانیست عدل او خرم قهرمانیست بخت او برناه . ابوالفرج رونی . از بخت جوان تو جوان گردم برناه چو کودک دبستانی . سوزنی . پیشم آمد پگاه در راهی نغز مردی شگرف برناهی . ؟ (از المعجم ). ◄ نوچه ٔ اول عمر. ◄ حنای دست و پا. (برهان ). برنا. و رجوع به برنا شود.