برقرار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برقرار. [ ب َ ق َ ] (ص مرکب، ق مرکب ) ثابت و برجای . (آنندراج ). مستقر. باقی . ثابت و محکم و برجای . (ناظم الاطباء). بطور ثابت و منصوب . (ناظم الاطباء) : بازرگان گفت جواهر برقرار است . (کلیله و دمنه ). شنیدم که اندکی در وظیفه اش افزون کرد و بسیاری از ارادت کم . دانشمند، پس از چند روز چون مودت معهود برقرار ندید گفت ... (گلستان سعدی ). ♦ برقرار بودن ؛ ثابت بودن . مستقر بودن . پایدار بودن . قائم و مستحکم بودن . (ناظم الاطباء): در شهر فعلاً آرامش برقرار است : چندانکه میخوردند تمام نمیشد چون بامداد میشدی همچنان برقرار خود بودی . (قصص الانبیاء). چون رعیت زبون و خوار بود ملک پیوسته برقرار بود. نظامی . درختی که بیخش بود برقرار بپرور که روزی شود سایه دار. سعدی . ♦ برقرار داشتن ؛ باقی و برجای داشتن . قطع نکردن . ثابت نگاه داشتن : خدای راست مسلم بزرگواری و لطف که جرم بیند و نان برقرار میدارد. سعدی . ♦ برقرار شدن ؛ مستقر شدن . پایدار شدن . (ناظم الاطباء). ۩ منصوب شدن . (ناظم الاطباء). ۩ قائم و مستحکم شدن . (ناظم الاطباء). ♦ برقرار کردن . مستقر ساختن . ثابت کردن . (ناظم الاطباء). ۩ مستحکم کردن . (ناظم الاطباء). ♦ برقرار ماندن ؛ ثابت ماندن .برجای ماندن : چون این و آن شدند جهان ماند برقرار او بر بقای خویش و فناهای ما گواست . ناصرخسرو. نام نیک رفتگان ضایع مکن تا بماند نام نیکت برقرار. سعدی . ◄ تغییرناپذیر. ◄ بی حرکت . ◄ یکسان . (ناظم الاطباء).