برشمردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برشمردن . [ ب َ ش ِ / ش ُ م َ / م ُ دَ ] (مص مرکب ) شمردن . احصاء. یکی یکی شمردن . تعداد کردن . (فرهنگ لغات شاهنامه ). عد. (یادداشت بخط مؤلف ). شماره کردن چیزی برای تحویل دادن یا آگاهاندن کسی از شمار آن : بفرمان او هدیه ها پیش برد یکایک بگنجوراو برشمرد. فردوسی . برآنسان که رستم همی نام برد ز خویشان نزدیک صد برشمرد. فردوسی . همه جامه های تنش برشمرد نگه کرد و یکسر برستم سپرد. فردوسی . مر نعمت یزدان بی قرین را یک یک بتن خویش برشماری . ناصرخسرو. دوستان شهر او را برشمرد بعد از آن شهر دگر را نام برد. مولوی . ◄ حکایت کردن . حدیث کردن . گفتن . شرح دادن : ز بهرام و از رستم نامدار ز هرچت بپرسم بمن برشمار. فردوسی . بنزد سیاوش خرامید زود بر اوبرشمرد آن کجا رفته بود. فردوسی . بر او برشمردند یکسر سخن که بخت از بدیها چه افکند بن . فردوسی . گفت یا جبرئیل از اینهمه که برشمری از هیچکدام نمیگویم از آرزوی دیدار دوست میگویم . (قصص الانبیاء). اگر صفات جمال تو بر تو برشمرم گمان مبرکه کسی را همال خود شمری . سوزنی . و در ایستادو فضایل ابی موسی اشعری ... مجموع برشمرد. (تاریخ قم ). و رجوع به شمردن شود. ◄ برشمردن کسی را؛ دشنام دادن . دشنام گفتن . عیبگویی کردن . بد گفتن . ذکر. (یادداشت مؤلف ). غریدن . لندیدن بر کسی . (یادداشت مؤلف ) : سوی خانه ٔ آب شد آب برد [ زن پالیزبان ] همی در نهان شوی را برشمرد که این پیر ابله نماند بجای هرآنگه که بیند کسی در سرای . فردوسی . مرا چون بدسگالان خوار کردی بروزی چند بارم برشمردی . (ویس و رامین ). چه بفزودت از آن زشتی که کردی مرا چندین بزشتی برشمردی . فخرالدین اسعد (ویس ورامین ). اگرچه مرا دست دشنام برد ترا نیز هم چند می برشمرد. اسدی (گرشاسب نامه ). رجوع به ذکر شود.