برشده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برشده . [ ب َ ش ُ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) بالارفته . بلندشده . (آنندراج ) (انجمن آرا). بررفته . (انجمن آرای ناصری ). برافراشته . بلند. رفیع. رفیعه . مرفوع . مرفوعه . مرتفع. مرتفعه . (یادداشت مؤلف ) : از این برشده تیزچنگ اژدها بمردی و دانش که یابد رها. فردوسی . بخاک آمد از برشده چوب عود تهی ماند زان مرغ مشکین عمود. فردوسی . یکی آتش برشده تابناک میان باد و آب از بر تیره خاک . فردوسی . گنبد برشده فرود تو باد همچو بهشت از زبر گنبدی . فرخی . هرک او بخرد بقا نیابد زین برشده چرخ آسیایی . ناصرخسرو. تا که باشد فلک برشده را از بر خاک مسطح تدویر. سوزنی . سپهر برشده را رأی او بخدمت خواند میان ببست بجوزا چو بندگان بنوال . انوری . ♦ برشده گوهر ؛ کنایه از آسمان است : ز نام و نشان و گمان برتر است نگارنده ٔ برشده گوهر است . فردوسی .