برشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برشتن . [ ب ِ رِ ت َ ] (مص ) برشته کردن . بریان نمودن . (آنندراج ). بریان کردن چنانکه نان را از تیز کردن آتش یا دیر بیرون کردن از تنور : بهل تا باشد این آتش فروزان کبابی را که ببرشتی مسوزان . فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). و چنانکه گندم و شاهدانه و امثال آن را بر تابه به آتش نهادن بی آب . بو دادن . (یادداشت مؤلف ). تاب دادن : ز خاک عشق دمیده ست دانه ام صائب به آتش رخ گل می توان برشت مرا. صائب . ◄ ریسیدن . (از: ب + رشتن ). رجوع به رشتن و ریسیدن شود.