برسو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برسو. [ ب َ ](اِ مرکب ) برسوی . جهت فوقانی . طرف بالا. جانب علو. علو. فوق . مقابل فروسو. (یادداشت مؤلف ) : گنبدی نهمار بر برده بلند نش ستون از زیر و نز برسوش بند. رودکی . نیک ماند ز برسو آن امرود به سنان مبارز پر کین وآن فروسوش همچو ناف بتی که بود سال و ماه مشک آگین . محسن قزوینی . از فروسو گنج و از برسو بهشت سوزنی سیمین میان هر دو حد. ابوشعیب هروی . قرعاء؛ بر سوی راه : قارعة الطریق ؛ برسوی راه . نزک ؛ برسوی ران . (منتهی الارب ). در منتهی الارب کلمات ور، وره، ورک را به برسوی راه ترجمه کرده است . در برهان این کلمه دیده نمیشود. ناظم الاطباء آرد: برسو؛ نوک و قله و سر. برسوی گوش ؛ نوک گوش . برسوی ران ؛ استخوانی در ران حیوانات بارکش که بجانب خارج برجستگی دارد. رجوع به ناظم الاطباء شود.