برسان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برسان . [ ب ُ ] (اِ) اژدها. (برهان ) (ناظم الاطباء). اژدر. اژدرها. ثعبان . تنین .
برسان . [ب َ ن ِ ] (حرف اضافه ٔ مرکب، ادات تشبیه ) مانند. بمانند. مثل . همچون . بسان . (یادداشت مؤلف ) : جمله صید این جهانیم ای پسر ما چو صعوه مرگ برسان زغن . رودکی . غریوی برآوردبرسان شیر بسی دشمن آورد چون گور زیر. دقیقی . رخش گشت از اندوه برسان قیر چنان شد کجا خسته گردد به تیر. فردوسی . دلیری که بدنام او اشکبوس همی برخروشید برسان کوس . فردوسی . هیونی فرستاد برسان باد برآمد برفور فوران نژاد. فردوسی . اندر سفری دایم برسان قمر لیکن هم دست سفر داری هم روی قمر داری . فرخی . گر کسی گوید که در گیتی کسی برسان اوست گر همه پیغمبری باشد بود یافه درای . منوچهری . چنین آفاق پر ز آیات حکمت نبشته سر بسر برسان دفتر. ناصرخسرو. نگین و تیغ و تاج و تخت و ملک و گنج با لشکر همه برسان فرزندند و سلطانشان پدر بر سر. (یادداشت مؤلف از ترجمان البلاغه ٔ رادویانی ).
برسان . [ ب َ ] (اِ) دوشاب خوشبوی . (شرفنامه ٔ منیری ). دوشب سیاه رنگ خوشبوی . (آنندراج ) (برهان ) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء). ◄ مطلق امّت از هر پیغمبر که باشد (برهان ) . مطلق امت و آنرا با شین منقوطه (برشان ) نیز نویسند و از این قرار مخفف بربروشان است که بمعنی امت است . (انجمن آرا) (آنندراج ). اما کلمه در این صورت مصحف است . رجوع به برروشنان شود. ◄ گروه آدمیان و به این معنی بکسر اول نیز آمده . (برهان ) (ناظم الاطباء).