برد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ ع. ] (اِ.) نوعی پارچة کتانی راه راه، که یمانی آن معروف است.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) [ ع. ] (اِ.) نوعی پارچه کتانی راه راه، که یمانی آن معروف است.
(بُ) (مص مر.) ۱- عمل بردن (در بازی) مق باخت. ۲- سود، نفع.
(بَ) [ ع. ] (اِ.) سرما.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برد. [ ب ُ رُ ] (ع اِ) ج ِ برید. (منتهی الارب ).
برد. [ ب َ ](اِ فعل ) دورشو. دور باش . از راه کنار بکش . (فرهنگ جهانگیری و مجمعالفرس ). از راه دور گرد. (صحاح الفرس ). از راه دورشو. (فرهنگ اسدی ) (شرفنامه ٔ منیری ). ازراه کناره کن . (یادداشت مؤلف ). طرق . طرقوا. (یادداشت مؤلف ). پرت ! (یادداشت مؤلف ). امر است بدور شدن از راه یعنی از راه دور شو. (برهان ). امر است بدور شدن از راه و مخفف برگرد است و آنرا بتکرار بردبرد و بردابرد نیز گویند. (انجمن آرای ناصری ) : بی ره [ ازره ] نروم تام نگویند براه آی بر ره نروم تام نگویند ز ره برد. آغاجی (از صحاح الفرس ). که باشد که بیند بر اینگونه مرد نگوید ببهرام کز راه برد. فردوسی . چو خورشید بر باختر گشت زرد شب تیره گفتش که از راه برد. فردوسی . سپهبدبرآشفت و گفت از نبرد مرا چرخ گردون نگوید که برد. فردوسی . چو دیدی کسی شاه را در نبرد به آواز گفتی که ای شاه برد. فردوسی . بدانسان همی شد که هزمان ز گرد پیش با قضا گفت کز راه برد. اسدی . زمانه بگردد ز من در نبرد از آن پیش کش گویم از راه برد. (اسدی ص ٥٨). مرد را خفته دید و گفت ای مرد گاه روز است برد از این ره برد. سنایی . تا سنایی کیست کآید بر درت مجد کو تا گویدش از راه برد. سنایی . گفته رایش در شب معراج جاه آفتاب و ماه را کز راه برد. انوری . مسرع حکم تو صدبار فزون چرخ را گفته بود کز ره برد. انوری . که باشد جان خاقانی که دارد تاب برد تو که بردابرد حسن تو دو عالم بر نمی تابد. خاقانی . چون شدی از خویش و از فرزند فرد لاجرم جبریل را گفتی که برد. عطار (مصیبت نامه ). ای خورنده ٔ خون خلق از راه برد تا نه آرد خون ایشانت نبرد. مولوی . ♦ بردابرد ؛ دور شو. رجوع به این ترکیب درردیف خود شود. ♦ بردبرد ؛ دور شو : همت سبک مدار که با همت شگرف چاوش زپادشاه برآمد که بردبرد. مولوی . ◄ اصل درخت بود. (اوبهی ): ♦ بیخ و برد ؛ در بیت ذیل از سوزنی به معنی ریشه و بن آمده است . نظیر بیخ و بن : من شاخ وفا و مردمی را کی چون تو گسسته بیخ و بردم . سوزنی . ♦ شاخ و برد در دو بیت ذیل از فردوسی به معنی شاخه و بن یااصل و فرع آمده است : همی گفت کاین را نخوانید مرد یکی زنده پیل است با شاخ و برد . فردوسی (از تاریخ جوینی ). ز پیوسته ٔ تو صد آزاد مرد که رستم شناسد همه شاخ و برد. فردوسی . ♦ دار و برد ؛ نگهدارو دور کن و برو و دور شو «برد» در دار و برد بمعنی دور شو باشد. و عموماً بمعنی صاحب شوکت و حشمت و صاحب فرمان معنی می دهد. (یادداشت مؤلف ) : و گرنه یکی بد پرستنده مرد نه با گنج و لشکر نه با دار و برد. فردوسی . پشنگ آمد و خواست از ما نبرد زره دار با لشکر و دار و برد. فردوسی . که گر شاه را جست باید نبرد چرا باید این لشکر و دار و برد. فردوسی . رجوع به دار و برد در جای خود شود.
برد. [ب َ ] (اِ) سنگ . (برهان ) (آنندراج ). حجر. (برهان ).
مترادف و متضاد واژهدان
برودت، سرما، سوز (متضاد: حر) پرنیان حجر، سنگ (متضاد: کلوخ)
سود، نفع تیررس پیروزی، ظفر (متضاد: باخت) پارچه کتانی