برخروشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برخروشیدن . [ ب َ خ ُ دَ ] (مص مرکب ) خروشیدن : شما برخروشید و اندر نهید سران را زخون بر سر افسر نهید. فردوسی . چو این کرده شد ماکیان و خروس کجا برخروشد گه زخم کوس . فردوسی . همی برخروشید و فریاد خواند جهان را سراسر سوی داد خواند. فردوسی . دادش خورش و لباس پوشید ماتم زدگانه برخروشید. نظامی . رجوع به خروشیدن شود.