برخاش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برخاش . [ ب َ ] (اِ) پرخاش . جنگ و آورد و پیکار و پرخاش و رزم و فرخاش و ناورد و نبرد مترادف این است بتازیش وغا خوانند. (شرفنامه ٔ منیری ). جنگ و پرخاش هم درست است . (از آنندراج ). رجوع به پرخاش شود. ♦ برخاش ساز ؛ پرخاش کننده : بصید هزبران برخاش ساز کمند اژدهای دهن کرده باز. سعدی . رجوع به پرخاش ساز شود. ♦ برخاشجو ؛ جنگجو. (آنندراج ). پرخاشجو. رجوع به پرخاشجو شود.
برخاش . [ ب ِ ] (ع اِ) تنگی و حیص و بیص ؛ وقعوا فی خرباش و برخاش . (منتهی الارب ). مأخوذ از پرخاش فارسی، تنگی و آشوب . (ناظم الاطباء). شور و غوغا. رجوع به پرخاش شود.