برخاسته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برخاسته . [ ب َ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) ایستاده و برپا. (فرهنگ فارسی معین ). بلند شده . (ناظم الاطباء). ♦ برخاسته خاطری ؛ آزرده دلی و رنجش خاطر. (آنندراج ). ♦ برخاسته شدن ؛ بلند گردیده شدن و بلند شدن مانند غوغای جمعیت . (ناظم الاطباء). ◄ متورم . دمیده : و گوشت روی و رگهای گردن دمیده و برخاسته شود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ مهیّا و آماده : خود تو آماده بدی برخاسته جنگ او را خویشتن آراسته . رودکی (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی ). و رجوع به برخاستن شود.