برجوشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برجوشیدن . [ب َ دَ ] (مص مرکب ) بجوشش آمدن و جوشیدن . (ناظم الاطباء). غلیان . فور. فوران . (ترجمان القرآن ) : بر اوج صعود خود بکوشد از حد صعود برنجوشد. نظامی . تو سوز سینه ٔ مستان ندانی ای هشیار چو آتشیت نباشد چگونه برجوشی . سعدی . ◄ بیرون شدن . تندی : آب از چشمه برمیجوشد. (از یادداشت مؤلف ). ♦ جوشیدن به گفتار ؛ از سرخشم و به تندی سخن گفتن : بگفتار با مهتران برمجوش بزور آنکه بیش از تو با وی مکوش . اسدی . ♦ جوشیدن دل ؛ شوریدن : برجوش دلا که وقت جوش است گویای جهان چرا خموش است . نظامی . ◄ گرد آمدن . اجتماع کردن . به انبوهی گرد آمدن : و غوریان آنجا برجوشیدند. (تاریخ بیهقی ). و ملاعین حصار غور برجوشیدند. (تاریخ بیهقی ص ١١١). مبارزان هر دو صف چون زنبور بهم برجوشیدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).