برجا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برجا. [ ب َ ] (ص مرکب )(از: بر + جا) برجای . ثابت و برقرار. (آنندراج ). آرام و برقرار. (ناظم الاطباء). و با لفظ داشتن و ماندن مستعمل . (آنندراج ) : این دیه برجاست و حال این کرم بر این جمله است . (منتخب قابوسنامه ص ٤٦). تقدم هست یزدان را چو بر اعداد واحد را زمان حاصل مکان باطل حدث لازم قدم برجا. ناصرخسرو. گر نقش تو از میانه برخاست اندوه تو جاودانه برجاست . نظامی . هزار دشمنی افتد میان بدگویان میان عاشق و معشوق دوستی برجاست . سعدی . مادام که این یکی برجاست آن دگر برپاست . (گلستان سعدی ). ♦ برجا داشتن ؛ ثابت و برقرار داشتن . ♦ برجا ماندن ؛ باقی ماندن : از جوانی داغها برسینه ٔ ما مانده است نقش پای چند ازین طاوس برجا مانده است . صائب (آنندراج ). رجوع به برجای شود. ◄ روی زمین و در روی زمین افتاده . ◄ مناسب و جای گرفته . ◄ درست و صحیح و راست . (ناظم الاطباء). ♦ برجا شدن ؛ تمام شدن و مرتب شدن . (ناظم الاطباء). ♦ برجا کردن ؛ ملاحظه نمودن و رعایت نمودن . (ناظم الاطباء). ۩ مرتب کردن . (ناظم الاطباء). رجوع به برجای شود.