برترین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برترین . [ ب َ ت َ ] (ص عالی ) بلندتر از همه خواه در مقام و خواه در جای و مکان . اعلی . بالاترین . بلندترین و عالی ترین . (ناظم الاطباء) : برترین یاران و نزدیکان همه نزد او دارم همیشه اندمه . رودکی . بدان برترین نام یزدانش را بخواند و بپالود مژگانش را. فردوسی . بدان برترین نام یزدان پاک برخشنده خورشید و تاریک خاک . فردوسی . که مرداس نام گرانمایه بود بداد و دهش برترین پایه بود. فردوسی . هزاران قبه ٔ عالی کشیده سربابر اندر که کردی کمترین قبه سپهر برترین دروا. عمعق . همتی دارد چنان عالی که چرخ برترین بافرودین پایگاه همتش دون است و پست . سوزنی . سروری رااصل و گوهر برترین سرمایه است مردم بی اصل و بی گوهر نیابد سروری . سوزنی . چون برترین مقام ملایک برآسمان چندین بدست دیو زبونی چرا کنیم . سعدی . ♦ برترین سپهر ؛ آسمان نهم . (ناظم الاطباء).