بربری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بربری . [ ب َ ب َ ] (اِخ ) محرر. رجوع به اسحاق بن ابراهیم بن عبداﷲبن صباح بن بشر شود.
بربری . [ ب َ ب َ ] (ص نسبی ) منسوب به بربر : ببین تا بهنگام کین گستری چه خون راندم از زنگی و بربری . نظامی . حبش بریمین بربری بریسار بقلب اندرون زنگی دیوسار. نظامی . رجوع به بربر شود. ♦ پلنگ بربری ؛ پلنگ وحشی : آهوی بزمی تو با کبر پلنگانت چکار آهوان را کی بود کبر پلنگ بربری . عنصری . چون بدهان شیر در خشم پلنگی آورد روی زمین شود ز تف پشت پلنگ بربری . خاقانی . ♦ جامه ٔ بربری ؛ جامه که از بربر آرند: ز یاقوت و از تاج و انگشتری ز دیبا و از جامه ٔ بربری . فردوسی . ♦ خلیج بربری ؛ یکی از پنج خلیج بحرالاعظم است از حد حبشه بر دارد بسوی مغرب بکشد برابر سودان آنرا خلیج بربری خوانند. (حدود العالم ). ♦ لعبت بربری ؛ رجوع به بربر و لعبت شود. ◄ نوعی نان ضخیم تر از انواع دیگر آن منسوب به بربر افغان زیرا در اواخر عهد قاجاریه چند تن بربر آن را در تهران رواج دادند. ◄ منسوب به ایل بربر ساکن سرحد ایران و افغانستان .