برای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برای . [ ب َ ی ِ ] (حرف اضافه ) تعلیل را رساند. بواسطه ٔ. بعلت . بسبب . بجهت . (ناظم الاطباء). جهت . (آنندراج ). حاجی تو نیستی شتر است از برای آنک بیچاره خار میخورد و بار می برد. سعدی . یار از برای نفس گرفتن طریق نیست ما نفس خویشتن بکشیم از برای یار. سعدی . پادشاه از برای دفع ستمکاران است و شحنه برای خونخواران . (گلستان ). من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان قال و مقال عالمی میکشم از برای تو. حافظ. ♦ از برای ؛ بسبب . بجهت .بهر. (ناظم الاطباء): ♦ برای آنکه ؛ از برای آنکه . بسبب آنکه . بجهت آنکه . (ناظم الاطباء). ♦ برای چه ؛ بچه علت . چرا. ♦ ز برای ؛ از برای . بجهت : جام طرب بدوست ده تیغ بخورد دشمنان کان زبرای مجلس است این زبرای معرکه . سلمان . ◄ بخاطر. بهر.(ناظم الاطباء). از بهر. لاجل . من اجل . (یادداشت بخط مؤلف ). لَِ. را. از قبل . از آنروی . بخش . (یادداشت بخط مؤلف ) : نوردبودم تا ورد من مورد بود برای ورد مرا ترک من همی پرورد. کسایی . برای مهمی وی را بجایی فرستاده آمد. (تاریخ بیهقی ). فدای جان تو گر من تلف شوم چه عجب برای عید بود گوسفند قربانی . سعدی . بسان چشم که گرید برای هر عضوی غمی به هر که رسد میکند ملول مرا. راضی . ♦ امثال : اگر برای من آب ندارد برای تو نان دارد . برای خالی نبودن عریضه . برای هر نخور یک بخور پیدا میشود . ♦ برای آتش بردن آمدن ؛ مرادف آتش گرفتن و رفتن . (ازآنندراج ). هیچ توقف نکردن : شوخی که مباح داندم خون خوردن آمد چو پس از هزار عذر آوردن بنشست زمانی و دلم با خود برد گویا آمد برای آتش بردن . فیروزآبادی (آنندراج ). ♦ برای خویش بودن ؛ خود مطلب بودن و تنها منتفع شدن در کاری . (آنندراج ) : الطاف نیست اینهمه بودن برای خویش سود است سود با تو شریک زیان ما. ظهوری (آنندراج ). ♦ برای فلان را ؛ بهرفلان را. مزید علیه برای فلان و بهر فلان . (آنندراج ) : بی جرم اگرچه ریختن خون بود گناه تو خون من بریز برای ثواب را. خسرو (آنندراج ). ◄ علامت تخصیص و گاه با «را» علامت تخصیص مؤکدشود. (یادداشت مؤلف ) : هران مثال که توقیع تو بر آن نبود زمانه طی نکند جز برای خنی را. انوری . پیش پیکان دو شاخش از برای سجده را شیر چون شاخ گوزنان پشت را کردی دوتا. خاقانی . من نیز اگرچه ناشکیبم روزی دو برای مصلحت را بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله ٔ کار خویش گیرم . سعدی . ♦ از برای خدا ؛ سوگند با خدای : گفت از برای خدا میخوانم گفت از برای خدا مخوان . (گلستان ). ◄ از پی . (یادداشت بخط مؤلف ). پی .