بدزندگانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدزندگانی . [ ب َ زِ دَ / دِ ] (ص مرکب ) بدمعاش . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). آنکه زندگانی وی روبراه نباشد. بدروزگار. (از فرهنگ فارسی معین ). ◄ شریر. بدذات . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). شریر و ظالم . (آنندراج ) : ظالمی را خفته دیدم نیمروز گفتم این فتنه است خوابش برده به آنکه خوابش بهتر از بیداری است آنچنان بدزندگانی مرده به . سعدی . ◄ بدخوراک . که خوراکهای پست و درشت می خورد. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ فارسی معین ): همج همجاً؛ گرسنه و بدزندگانی گردید. (منتهی الارب ).