بدرکردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدرکردن . [ ب ِ دَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بیرون کردن . راندن . اخراج ساختن . (از آنندراج ) : و بر زنان ْ عظیم مولع بودی چنانکه بدین سبب قابیل او را از میان بدرکرد. (مجمل التواریخ و القصص ). عجیب نیست گر از طین بدرکند گل و نسرین همان که صورت آدم کندسلاله ٔ طین را. سعدی . بباید هوس کردن از سر بدر که دور هوس بازی آمد بسر. سعدی (بوستان ). بدر کرد ناگه یکی مشتری به خرمایی از دستم انگشتری . سعدی (بوستان ). ◄ بیرون آوردن : بدرمی کنند آبگینه ز سنگ کجا ماند آیینه در زیر زنگ . سعدی (بوستان ).