بدره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدره . [ ب َ رَه ْ ] (ص مرکب ) بدراه . ستوری که بد راه رود : وین لاشه خر ضعیف بدره را اندر دم رفته کاروان بندم . مسعودسعد. ◄ بدعمل . بدکردار. گمراه . آنکه به کارهای ناشایست پردازد : کدامین بدره از ره برده بودت کدامین دیو تلقین کرده بودت . نظامی . صرف شد آن بدره هوا در هوا مفلس و بدره ز کجا تا کجا. نظامی . ♦ بدره کردن ؛ بدکردار و بدعمل و گمراه کردن : نگه داراز آموزگار بدش که بدبخت و بد ره کند چون خودش . سعدی (بوستان ). رجوع به بدراه شود.
بدره . [ ب َ رَ / رِ ] (از ع، اِ) (از بدرة عربی ) خریطه ای از جامه و یا گلیم یا تیماج که طول آن از عرضش اندک بیشتر باشد و آن را پر از پول و زر کنند. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). خریطه ٔ مربع از چرم و پلاس که طولش اندکی از عرض بیشتر باشد. و در آن زر و سیم کنند چنانکه گویند ده بدره ٔ زر. بدری . بدله . (از انجمن آرا) (از آنندراج ). خریطه ٔ دینار و اشرفی . همیان هزار درم و یا ده هزار درم و یا هفت هزار درم و دینار. (غیاث اللغات ). همیان ده هزار درم . (یادداشت مؤلف ) : چو گنج درمها پراکنده شد ز دینار نو بدره آکنده شد. فردوسی . دگر هفته مر بزم را ساز کرد سر بدره های درم باز کرد. فردوسی . سر بدره بگشود گنجور شاه بدینار و گوهر بیاراست گاه . فردوسی . چو گنجور با شاه کردی شمار بهر بدره بودی درم ده هزار. فردوسی . روز کوشش سر پیکانش بود دیده شکاف روز بخشش کف او بدره بود زرافشان . فرخی . درآید پیش او بدره چو قارون درآید پیش او سایل چو عایل . منوچهری . شود ار پیش او سایل چوبدره رود از پیش او بدره چو سایل . منوچهری . بلی دو بدره ٔ دینار یافتم بتمام حلال و پاک تر از شیردایگان به اطفال . غضایری . دو بدره زر بگرفتم بفتح نارآیین بفتح رومیه صد بدره گیرم و خرطال . غضایری . منجوق و علامات و بدره های سیم و تختهای جامه در میان باغ بداشته بودند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٥٦). خلعتی سخت بزرگ فاخر راست کرده بودند حاجب بزرگ را، از کوس و علامتهای فراخ و منجوق و غلامان و بدره های درم . (تاریخ بیهقی ص ١٥٦). سوی خردمند بصد بدره زر جاهل بی قیمت و بی حرمت است . ناصرخسرو. دو شریک ... بدره ٔ زری یافتند. (کلیله و دمنه ). بدره ها دادی از نهان و کنون جامه ها برملا فرستادی . خاقانی . به ده بیت صد بدره و برده یافت ز یک فتح هندوستان عنصری . خاقانی . به نیم بیت مرا بدره ها دهند ملوک تو کدخدای ملوکی ترا همین کار است . خاقانی . از در خاقان کجا پیل افکند محمود را بدره بردن پیل بالا برنتابد بیش از این . خاقانی . سر بدره های کهن بسته شد وزان بند روشن دلم خسته شد. نظامی . زآنچه فزون از غرض کار داشت مبلغ یک بدره ٔ دینار داشت . نظامی . چنان بد رسم آن بدر منور که بر هرزه بدادی بدره ای زر. نظامی . بهر کشور که چون خورشید راندی زمین را بدره بدره زر فشاندی . نظامی . صرف شد آن بدره هوا در هوا مفلس و بدره زکجا تا کجا. نظامی . اول چو بدره ٔ سیم از نور بدر بوده وآخر ز شرم رویت خود را هلال کرده . عطار. ♦ بدره ٔ اعتبار و غرور و حیله ؛ کنایه از آن است که بازرگانان تنک مایه پشیزه ٔ سیاه در کیسه ها کنند و آن را در صندوق حفظ نمایندو گاهی به بهانه ای صندوق گشایند تا بنداران و مشتریان بنگرند و موجب اعتبار خود و غرور دیگران شود : یکسر متاع دنیا چون بدره ٔ غرور است از راه تا نیفتی زین بدره ٔ غرورش . ؟ (از انجمن آرا). ♦ بدره ده ؛ آنکه بدره دهد. بخشنده : چو جام گیرد بدره ده است و بنده نواز چوتیغ گیرد گردافکن است و خصم شکن . سوزنی .
بدره . [ ب َ رَ ] (اِخ ) یکی از بخشهای شهرستان ایلام است . دارای ٤ دهستان و ٤١ آبادی بزرگ و کوچک است که جمعاً ٧٤٠٠ تن سکنه دارد. محصول عمده ٔ آن غلات و لبنیات است . (از فرهنگجغرافیایی ایران ج ٥).