بدبین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدبین . [ ب َ ] (نف مرکب ) کسی که در امری یا درهمه ٔ امور بنظر سؤظن نگرد مقابل خوش بین . (فرهنگ فارسی معین ). آنکه چشم به عیب دیگران دارد. چشمی که بدی را می بیند : یکی آنکه در نفس خودبین مباش دگر آن که در جمع بدبین مباش . سعدی (بوستان ). دیده ٔ بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش زین دلیریها که من در کنج خلوت می کنم . حافظ. در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد مجال طعنه ٔ بدبین و بدپسند مباد. حافظ. ♦ امثال : برکنده به، آن چشم که بدبین باشد بدبین همه جا در خور نفرین باشد. (جامعالتمثیل ). ◄ در اصطلاح فلسفه، آن که آفرینش را پر از یأس و حرمان و بدبختی داند مقابل خوش بین . (فرهنگ فارسی معین ). دهرنکوه . (یادداشت مؤلف ). ◄ صاحب چشم بد. آنکه عین الکمال دارد. (یادداشت مؤلف ).