بدایت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدایت . [ ب َ / ب ِ ی َ ] (از ع، از بدأة عربی ) آغاز کردن . (غیاث اللغات ). ◄ (اِ) آغاز و شروع و ابتداء. (ناظم الاطباء) : هدایت چون نباشد در بدایت بدان محروم ماند از عنایت . نظامی . بنا کردن نیکی از من بود بدی را بدایت ز دشمن بود. نظامی . در بدایت بدایت همه چیز در نهایت نهایت همه چیز. نظامی . چندانکه سالکانت ره پیش و پس بریدند در پیش و پس دویدند بودند در بدایت . عطار. عشق آن باشد که غایت نبودش هم نهایت هم بدایت نبودش . عطار. ♦ بدایت کردن ؛ آغاز کردن : گفتم نهایتی بود این درد عشق را هر بامداد می کند از نو بدایتی . سعدی (طیبات ). ♦ محکمه ٔ بدایت ؛ دادگاه شهرستان . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به دادگاه شود.