بداندیشی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بداندیشی . [ ب َ اَ ] (حامص مرکب ) عمل بداندیش . مقابل نیک اندیشی . (فرهنگ فارسی معین ). بدخواهی . (ناظم الاطباء). سؤظن . (یادداشت مؤلف ). بدگمانی . بدخیالی . بدسگالی : بکار آورد کژی و دشمنی بداندیشی و کیش آهرمنی . فردوسی . نداند جز از تنبل وجادویی فریب و بداندیشی و بدخویی . فردوسی . من ترا هرگز با شوی ندادستم وز بداندیشی پایت نگشادستم . منوچهری . بکوی شوخی و بی شرمی و بداندیشی اگر بدانی من نیک چستم و چالاک . سوزنی . ♦ بداندیشی کردن ؛ بدخواهی کردن . خیال و اندیشه ٔ بد درباره ٔ کسی کردن . (ناظم الاطباء) : باتن مرد بد کند خویشی در حق دیگران بداندیشی . نظامی . بد میندیش گفتمت، پیشی عاقبت بد کند بداندیشی . نظامی .