بداغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بداغ . [ ب ُ ] (اِخ ) دهی از بخش خمام شهرستان رشت است که ١٣٢ تن سکنه دارد. (از فرهنگجغرافیایی ایران ج ٢).
بداغ . [ ب ُ ] (اِخ ) دهی از بخش مرکزی شهرستان طوالش است که ٥٠٠ تن سکنه دارد. (از فرهنگجغرافیایی ایران ج ٢).
بداغ . [ ب ُ ] (اِ) گیاهی است از تیره ٔ بداغها که برگهایش پنچه ای و گلهایش سفیدرنگند. آرایش گل آنها خوشه ای است و بنحوی است که یک گلوله ٔ درشت سفیدرنگ از گلها بوجود می آورند. افلوع . بوداغ . (فرهنگ فارسی معین ذیل گل ). یکی از انواع زیندار و درختچه ای است زینتی و زیبا در راه میان آستارا به اردبیل موجود است . (از جنگل شناسی ساعی ج ١ ص ٢٦٩). گل دنبه . دنبه . تاغ . غَضاة. (یادداشت مؤلف ). ◄ در ترکی بمعنی شاخ درخت است . (از غیاث اللغات ) (از آنندراج ). ◄ شمشیر. (از فردوس اللغات از غیاث اللغات و آنندراج ).