بداختر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بداختر. [ ب َ اَ ت َ ] (ص مرکب ) بدطالع. بدبخت . شوم . (از برهان قاطع) (از هفت قلزم ) (آنندراج ). نَحْس . نَحِس . مشئوم . (مهذب الاسماء) (دهار). لاحوس . (مهذب الاسماءاز مؤلف ). انکد. (تاج المصادر بیهقی ). شقی . منحوس .مقابل نیک اختر. (یادداشت مؤلف ). مدبر : همی گفت بدروز و بداخترم بد از دانش آید همی بر سرم . فردوسی . کرا ازپس پرده دختر بود اگر تاج دارد بداختر بود. فردوسی . بداختر چو از شهر کابل برفت بدان دشت نخچیر شد شاه تفت . فردوسی . بمؤبد چنین گفت پرخشم شاه که چونین بداختر یکی جایگاه کنام دد و دام نخچیر باد بجوی اندرون آبشان تیر باد. فردوسی . گر دین حقیقت بپذیری شوی آزاد زآن پس نبوی نیز سیه روی و بداختر. ناصرخسرو. عمرو عاص و یزید بداختر بسر آب برفکنده سپر. سنایی . آنکه را دختر است جای پسر گرچه شاه است هست بداختر. سنایی . بداخترتر از مردم آزار نیست که روز مصیبت کسش یارنیست . سعدی (گلستان ). گر انصاف پرسی بداختر کس است که در راحتش رنج دیگرکس است . سعدی (بوستان ). بداختری چوتو همصحبت تو بایستی ولی چنانکه تویی در جهان کجا باشد. سعدی . ز انعام و احسان صاحبقران فراموش کردند بداختران . عبداﷲ هاتفی . ♦ بداختر شدن ؛ بدبخت شدن ؛ نحس ؛ بداختر شدن . (از تاج المصادر بیهقی ) : طالع بد بود و بداختر شدم نامزد کوی قلندر شدم . نظامی .