بد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ یا بُ) [ په. ]<BR>۱- (ص.) مهتر، سرور بزرگ.<BR>۲- (پس.) دارنده، صاحب، خداوند مانند: سپهبد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ) (ص.) زشت، ناپسند.
(بُ دّ) [ ع. ] (اِ.) چاره، گریز.
(بَ یا بُ) [ په. ] ۱- (ص.) مهتر، سرور بزرگ. ۲- (پس.) دارنده، صاحب، خداوند مانند: سپهبد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بد. [ ب ُ ] (اِ) آتشگیره و آن چوب پوسیده یا گیاهی است که با چخماق آتش بر آن زنند. (از برهان قاطع) (از آنندراج ) (از انجمن آرا). گیاهی است که زیر چخماق نهندش تا آتش زود در آن گیرد و آن را پود و پوک و خف نیز گویند. (فرهنگ سروری ). هر آتشگیره ای مانند قو و چوب پوسیده و جز آن . (ناظم الاطباء). بود. پود. حراق . پُد. پیفه . (یادداشت مؤلف ). ◄ خادم و خدمتکار. (برهان قاطع). نوکر و خادم . (ناظم الاطباء). ◄ لته و رگوی نیم سوخته که بجهت آتشگیره مهیا کرده باشند. (از برهان قاطع). رگوی نیم سوخته که بجهت آتشگیره مهیا کرده باشند. (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از انجمن آرا).
بد. [ ب َ ] (پسوند) صاحب و خداوند. (برهان قاطع). و آن پسوندی است که به آخر اسم ملحق شود، در اوستا پئی تی یا پتی بمعنی مولی و صاحب، در پهلوی پت، در فارسی بد (اصلاً بفتح باء ولی امروز بضم تلفظ کنند). (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ) : آتربد. آذربد. ارگبد. اسپهبد. اندرزبد. باربد. بربد. جوربد. چتربد، دبیربد. (کتاب التاج جاحظ ص ١٧٣). درستبد (رئیس ضرابخانه ). دهوبد. دهیوبد. ری بد. سپهبد. فهلبد. کاروگ بد (گاروک بد) (رئیس کارگران سلطنتی و غیره )، کنابد. کهبد. کوه بد. گاهبد. گهبد (جهبد). مان بد (رئیس خانواده ). مغان اندرزبد. مؤبد. هربد. هزاربد. هوتخشبد (رئیس مهنه ). هیربد. (از یادداشتهای مؤلف ).
بد. [ ب ُدد ] (ع اِ) پشه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از تاج العروس ). ◄ بت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). صنم . (تاج العروس ). فغ. بغ. وثن . طاغوت . جیت . نَصْب . نَصَب .(یادداشت مؤلف ). ج، بِدَدَة، ابداد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ بتخانه . صورتخانه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ نگارخانه . (یادداشت مؤلف ). خانه ای که در آن اصنام و تصاویر باشد وگفته اند خود صنم . ج، بددة. (از ذیل اقرب الموارد) . ◄ بهره ای از هر چیز. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). نصیب . (تاج العروس ). ◄ عوض . ◄ جدایی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء): لا بد؛ نیست جدایی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ چاره . (منتهی الارب ). چاره . علاج . (غیاث اللغات ). گریز. گزیر. مُلْتَدّ. محالة. حَدَد. (یادداشت مؤلف ). لا بُدَّ لک منه ؛ نیست ترا چاره ای از آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). لا بد؛چاره ای نیست . (زمخشری ). و رجوع به ماده ٔ بعد شود.
مترادف و متضاد واژهدان
ردی، سوء، شر (متضاد: حسن) شوم، مشئوم، منحوس، میشوم، نحس (متضاد: میمون، مبارک) مذموم، ناروا، نکوهیده زشت، قبیح، کریه، مستهجن، ناپسند، نفرتانگیز (متضاد: خوب، نیک، متحسن، زیبا) پلشت، پلید لثه آتشیره نامطلوب، نامناسب بیادب، بی
فرهنگ طیفی واژهدان
پست، فاسد، فرومایه، خسیس، فاسق، بدذات، بدکار، بدجنس، شرور، موذی، تبهکار، قانونشکن، خبیث، دارای سوءنیت، ناقلا، بدطینت، آبزیرکاه، ناجوانمرد، نامرد، ناجنس، بدرگ، بدذات بده بیادب، بیتربیت عاطلوباطل، مضر