بخیلی کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بخیلی کردن . [ ب َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بخیلی نمودن . لاَّمت نمودن . بخیل و زفت شدن . (ناظم الاطباء). ضنانة. عقص .نفاسة. ضنن . شح . جمود. بخل . (تاج المصادر بیهقی ). شح . بخل . (ترجمان القرآن جرجانی ترتیب عادل بن علی ). شح . ضن . (دهار). امساک . (یادداشت مؤلف ) : بخیلی مکن ایچ اگر مردمی همانا ز توکم کند خرمی . فردوسی . گر گویی بفرست نگویم نفرستم با دوست بخیلی نتوان کرد بجانی . سنایی . گر ابر مدد یکدم از انگشت تو گیرد هرگز نکند بیش بخیلی بمطر بر. سنائی . سلطان که بزر با سپاهی بخیلی کند با او بجان جوانمردی نتوان کرد. (گلستان ).