بخشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بخشیدن . [ ب َ دَ ] (مص ) عطا کردن . دادن . بذل و هبه کردن . (ناظم الاطباء). دادن . اعطاء. (شرفنامه ٔ منیری ). امتیاح .وهب . هبة. دسع. دسیعة. ایجاء. شکد. تشکید. اعشاء. انطاء. (منتهی الارب ). عطاء. عطا کردن . بذل . دادن بی عوض . موهبت . جود. نداوت . (یادداشت مؤلف ) : فزون زانکه بخشی بزایرتو زر نه ساوه نه رسته برآید ز کان . فرالاوی . پسندیدم آن هدیه های تو نیز کجا رنج بردی ز هر گونه چیز بشیروی بخشیدم آن برده رنج پی افکندم او را یکی تازه گنج . فردوسی . ببخشد درم هرچه یابد ز دهر همی آفرین جوید از دهر بهر. فردوسی . ببخشید چندان ورا خواسته که شد کاخ و ایوانش آراسته . فردوسی . کاروانی بیسراکم داد جمله بارکش کاروانی دیگرم بخشید بختی جمله رنگ . فرخی . جز کریمی و عطا بخشیدن او را کار نیست . فرخی (از مؤلف لغت نامه ). یا رب چه جهان است این یا رب چه جهان شادی به ستیر بخشد و غم به قبان . صفار. امیر بفرمود تا... زر و برده لشکر را بخشیدند. (تاریخ بیهقی ). ایشان را پس از نان خوردن چیزی بخشیدی . (تاریخ بیهقی ). گفت : (مسعود) آن حاصل بدو بخشیدم حرمت پیری تو را و حق حرمت او را. (تاریخ بیهقی ).آمرزش کناد خدا او را و آلش را و سلام فرستاد و شرافت بخشاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٠٨). بدو بخش هر چند داریش دوست که نیز آنچه الفغدی از جاه اوست . (گرشاسب نامه ). تو همی شعر گوی تا فردا بخشدت خواجه جامه ٔ فافا. بلجوهر (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). چو بر خزانه نبخشود و مالها بخشید نماند کس که بر آن کس ببایدش بخشود. مسعودسعد. و هر کسی را [ عمربن خطاب ] قدر نصیب بنوشت و آن مال بریشان بخشید. (مجمل التواریخ و القصص ). آن سیصدهزار دینار همه بر مردمان حرمین و مستحقان بخشید. (مجمل التواریخ و القصص از مؤلف لغت نامه ). از تو بخشودن است و بخشیدن وز من افتادن است و شخشیدن . سنایی . ببخشیدن جوادی بی حریفی ببخشودن کریمی بی همالی . ادیب صابر. گر سیم دهی هزار احسنت ور زر بخشی هزار شاباش . سوزنی . ای ببخشیدن عطا خرم وی ببخشودن خطا شادان . عبدالواسع جبلی . زر چه بخشی اگر نه خورشیدی در چه پاشی اگر نه دریایی به ولی وعد و عطا و خطا هم ببخشی و هم ببخشایی . سیدحسن غزنوی . ولی را گر عطا باید عدو را گر خطا افتد خدا و خلق داند کان ببخشد وین ببخشاید. سیدحسن غزنوی . بوسه ای خواستم نبخشیدی لابه ها کردم و نبخشودی . انوری . گشت بخشودن ایشان سبب آسایش گشت بخشیدن ایشان سبب آسانی . انوری . دلخستگان را بی طلب تریاکها بخشی ز لب محروم چون مانْد ای عجب خاقانی از تریاک تو. خاقانی . از پی تست این همه امید و بیم هم تو ببخشای و ببخش ای کریم . نظامی . ملک را این لطیفه پسند آمد و گفت اکنون سیاه بتو بخشیدم . (گلستان ). آنکه جان بخشید و روزی داد و چندین لطف کرد هم ببخشاید چو مشتی استخوان بیند رمیم . سعدی (طیبات ). میی در کاسه ٔ چشم است ساقی را بنامیزد که مستی می کند با عقل و می بخشد خماری خوش . حافظ. شرابی بی خمارم بخش یارب که با وی هیچ درد سر نباشد. حافظ. ♦ خویش را بخشیدن ؛ کنایه از خود را در اختیار کسی قرار دادن و از جان چشم پوشیدن، فدایی قرار دادن : و کیست از این سپاه که خویش را بخشد و برود (گفتار انوشروان آنگاه که سیف ذوالیزن را یاری دادن می خواست ). (تاریخ بیهقی از یادداشت مؤلف ). ◄ قسمت کردن . (مهذب الاسماء). تقاسم . (المصادر زوزنی ). تقسیم . تقسیم کردن . توزیع. (یادداشت مؤلف ). دسته دسته کردن : یکی بهره را بر سه بهره ببخش تو هم بر سه بهر ایچ برتر مشخش . ابوشکور. قاضی دختر این به پسر آن دیگر داد و گنج میان هر دو ببخشیدند. (تاریخ بلعمی ). و هانی آن شب چهارصد اسپ و چهارصد زره بر قوم خویش ببخشید. (تاریخ بلعمی ). فزون از ده هزار سر برده بیاوردند [ سپاه مروان از موقان آذربایجان ] و بر مسلمانان بخشیدند. (تاریخ بلعمی ). جهان را ببخشید بر چار بهر وزو نامزد کرد آباد شهر. فردوسی . همان نیز یک ماه بر چار بهر ببخشید تا شاد باشد ز دهر. فردوسی . دو لشکر ببخشید بر هشت بهر همه رزمجویان گیرنده شهر. فردوسی . همه پادشاهی شدند انجمن زمین را ببخشید و برزد رسن . فردوسی . و آن را که همی بخشی مقسوم خوانند و آنک بر او بخشی مقسوم علیه . (التفهیم ). محیط او گرد بر گرد بر شست بخش راست ببخشند. (التفهیم ). دیگر سی روز مایگان بخشیده بود (یعقوب بن لیث ) هر روز کاری را. (تاریخ سیستان ). شهنشه گوی زد با نامداران ببخشیدند بر میدان سواران . (ویس و رامین ). شاه اسکندر روزگار خویش . بخشیده بود بر چهار قسم سحرگاه تا بچاشتگاه فراخ بعبادت ... (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ). ◄ عفو نمودن . آمرزیدن . از گناه و تقصیر کسی درگذشتن .(ناظم الاطباء). عفو کردن . آمرزش . درگذشتن . درگذاشتن . بخشیدن گناه کسی، درگذشتن و عفو و صفح و تجاوز از گناه او. (یادداشت مؤلف ). کسی را به کسی بخشیدن، نخستین را به خاطر دومی عفو کردن . از گناه نخستین بخاطر دومی درگذشتن : چو خاقان چین زینهاری شود از آن برتری سوی خواری شود شهنشاه باید که بخشد بر اوی چه یکباره زو دور شد رنگ و بوی . فردوسی . ببخشم گناهت همه سربسر دهم من ترا گنج و شاهی و فر. فردوسی . سیاوخش را گفت بخشیدمت از آن پس که بر راستی دیدمت . فردوسی . ز طوس و ز لشکر بیازرد شاه بمن بخش هرچند بدشان گناه . فردوسی . بخشم و استخفاف گفت نبخشیدم و نبخشم که وی را امیرالمؤمنین بمن داده است . (تاریخ بیهقی ). اغلب ظن ّ من آن است که بدو بخشد و اگر خواجه شفاعت او کند که بدوبخشد خوشتر آید. (تاریخ بیهقی ). مگر شاه با مهر پیش آیدش ببخشد گناه و ببخشایدش . (گرشاسب نامه ). سپهبد گناهی کجا بودشان ببخشید و از دل ببخشودشان . (گرشاسب نامه ). گر گرفتارم کنی مستوجبم ور ببخشی عفو بهتر کانتقام . سعدی (گلستان ). خدا را محتسب ما را بفریاد دف و نی بخش که ساز شرع از این افسانه بی قانون نخواهد شد. حافظ. ◄ رحم آوردن . رقت کردن . (یادداشت مؤلف ). رحم کردن . دل سوختن : چو دانست کان مرد پرهیزگار ببخشید بر ناله ٔ شهریار بپیچید و زو خویشتن درکشید بدریا درون جست و شد ناپدید. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ٥ ص ١٣٩٠). ز کشته چه گویم بر آنکس که زیست ببخشید چرخ و ستاره گریست . (گرشاسب نامه ). هرآنکسی که ببخشود هیچ بامردم چنان برفت که دشمن همی بر او بخشید. قطران . هرکه بر خویشتن نبخشاید گر نبخشد کسی بر او شاید. سعدی . بر حالت بخشید و کسر حالت را بتفقد جبر کرد. (گلستان ). خواهی که خدای بر تو بخشد با خلق خدای کن نکویی . سعدی (گلستان ). بر خویشتن آنکه او نبخشود بخشیدن او خرد نفرمود. امیرخسرو. دایم دلت ببخشد بر اشک شب نشینان گر حال ما بپرسی از باد صبحگاهی . حافظ (ازآنندراج ). ◄ معاف کردن . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ فارسی معین ) : چو کسری نشست از بر تخت عاج ببخشید بر جای ده یک خراج ... ◄ تخفیف دادن . (یادداشت مؤلف ). ◄ (اصطلاح ورزش ) کنار رفتن ورزشکار از مسابقه برای حفظ منافع حریف یا به احترام او. (از فرهنگ فارسی معین ).