بخشنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بخشنده . [ ب َ ش َ دَ / دِ ] (نف ) کسی که می بخشد و داد و دهش بسیار می کند. (ناظم الاطباء). واهب . وهوب . ماجد. (منتهی الارب ). واهب . وهّاب . وهوب . (مهذب الاسماء). سخی . دهشکار. جواد. معطی . دهنده . مانح . باذل . بذّال . بذول . (یادداشت مؤلف ) : بدینار کم ناز و بخشنده باش همان دادده باش و فرخنده باش . فردوسی . چنین شهریاری و بخشنده ای بگیتی ز شاهان درخشنده ای . فردوسی . توانا و دانا و بخشنده ای خداوند خورشید رخشنده ای . فردوسی . خداوندبخشنده ٔ کارساز خداوند روزی ده بی نیاز. فردوسی . دست بخشنده ٔ تو نام تو بازرگان کرد تو کنون گویی این را چه دلیل است و نشان . فرخی . در جوانمردی جایی است که آنجا نرسید هیچ بخشنده و زین پس نرسد هرگز هم . فرخی . ای میر نوازنده و بخشنده و چالاک ای نام تو بنهاده قدم بر سر افلاک . عنصری . ماه فلک فضلی و شاه حشم جود رخشنده تر از ماهی و بخشنده تر از شاه . سوزنی . چو بخشاینده و بخشنده ٔ جود نخستین مایه ها را کرد موجود. نظامی . وین سعادت به زور بازو نیست تا نبخشد خدای بخشنده . سعدی . ستایش خداوند بخشنده را که موجود کرد از عدم بنده را. سعدی (بوستان ). جوانمرد و خوش خوی و بخشنده باش چو حق بر تو باشد تو برخلق پاش سعدی (بوستان ). بخیلی که باشد خوش و تازه روی بسی به ز بخشنده ٔ تلخ گوی . امیرخسرو. ♦ بخشنده دست ؛ آنکه دست بخشنده دارد : خردمندبه پیر و یزدان پرست جوان گرد و خوش خوی و بخشنده دست . (گرشاسب نامه ). ♦ بخشنده زر؛ آنکه زر بخشد و عطا کند : شهنشاه محمود بخشنده زر فلک ناوریده چنو تاجور. فردوسی . ♦ بخشنده کف ؛ آنکه دست بخشنده دارد : چو دانا شود مردبخشنده کف مر او را رسد بر حقیقت شرف . ابوشکور. ♦ بخشنده گنج ؛ آنکه گنج می بخشد. بسیار بخشنده : هنرپرور و راد و بخشنده گنج از این تخمه هرگز نبد کس برنج . فردوسی . ◄ قسمت کننده . قاسم . قسیم . (یادداشت مؤلف ).