بخشش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ ش ِ) [ په. ]<BR>۱- (اِمص.)داد، دهش.<BR>۲- انعام.<BR>۳- (اِ.) تقدیر، سرنوشت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ ش ِ) [ په. ] ۱- (اِمص.)داد، دهش. ۲- انعام. ۳- (اِ.) تقدیر، سرنوشت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بخشش . [ ب َ ش ِ ] (اِمص ) داد. دهش . عطا. انعام . (ناظم الاطباء). عطا. (آنندراج ). عِداد. عائدة. دسیعه . فجر. وهب . موهبة. موهب . نُحلی ̍. عطیه . (از منتهی الارب ). سخا. بخشندگی . رادی . صله . هبه . بذل . رفد. نَدی ̍. کرم . جود. فیض . حبوة. حباء. (یادداشت مؤلف ) : از ملکان کس چنو نبود جوانی خلق نداند همی که بخشش او چند. رودکی . دهد خواهندگان را روز بخشش درم در تنگ و گوهر در تبنگوی . ابوالمثل . ببالا بلند و ببازو ستبر بمردی چو شیر و به بخشش چو ابر. فردوسی . میان بزرگان درخشش مراست چو بخشایش و داد و بخشش مراست . فردوسی . به بخشش چو ابری بود نوبهار بود پیش او گنج دینارخوار. فردوسی . زمین چون بهشتی شد آراسته ز داد و ز بخشش پر از خواسته . فردوسی . دل و زبان و کف او موافقند بهم گه وفا و گه بخشش و گه گفتار. فرخی . روز بخشش نه همانا که چنو بیند صدر روز کوشش نه همانا که چنو بیند زین . فرخی . بزرگواری و کردار اوی و بخشش او ز روی پیر برون آورد همی آژنگ . فرخی . بسا کسا که بدینار بخشش تو ببرد ز دل غم و ز دو رخسار گونه ٔ دینار. فرخی . شه از داد و بخشش بود نیکبخت کزو بخشش و داد نیکوست سخت . اسدی . ای بازپسین زاده ٔ مصنوع نخستین در بخشش و بخشایش و در دانش و در دین . سنایی . بخشش از حق بهانه بر سعداست جود از ابر و لاف بر رعد است . سنایی . آفتاب بخششی و سایه ٔ بخشایشی زآفتاب و سایه پرسیدم همین آمد جواب . سوزنی . هست سه عادت ترا بخشش و مردی و دین دست سه عادات تست تخم سعادات کار. خاقانی . بخشش تو بقدرهمّت تست نه بقدر ثنا فرستادی . خاقانی . این هم ز بخشش فلک و جود عالم است کان را که خاک باید خوردن شکر خورد. خاقانی . زان بخششی که بر درعالم شد انده نصیب گوهر آدم شد. خاقانی . یکی را داد بخشش تا رساند یکی را کرد ممسک تا ستاند. نظامی . ببخشد دست او صد بحر گوهر که در بخشش نگردد ناخنش تر. نظامی . بخشش نیکو آنکه ترا درویش نگرداند. (مرزبان نامه ). وگر بوعده ٔ بخشش به اتفاق الحال خلاف عادتشان آتشی جهد ز چنار. کمال اسماعیل . تو کیستی که بدین مایه دستگه که تراست بروز بخشش گویی من و توایم انباز. کمال اسماعیل . بر توخوانم ز دفتر اخلاق آیتی در وفا و در بخشش . حافظ. ♦ بخشش ساختن ؛ تهیه کردن و بدست آوردن هبه و صله و انعام : خدمت سلطان بر دست گرفت خدمت سلطان سهل است مگر از پی ساختن بخشش ما خویش را پیش بلا کرده سپر. فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص ١٨٤). ◄ بخشایش . جوانمردی . عفو. (یادداشت مؤلف ). گذشت . گذشتن از جرم و خطا : سر مایه ٔ شاه بخشایش است زمانه ز بخشش بر آسایش است . فردوسی (از یادداشت مؤلف ). ♦ امثال : از خردان لخشش از بزرگان بخشش . (یادداشت مؤلف ). بخشش از بزرگتر است و گناه از کوچکتر. (امثال و حکم دهخدا ج ١ ص ٣٩٤). ◄ تقسیم . (یادداشت مؤلف ). قسمت کردن . بخش کردن : سلم بتور پیام فرستاد درباره ٔ بخش کردن فریدون جهان را به سه پسر خود : سزد گربمانیم هر دو دژم کزینسان پدر کرد بر ما ستم چو ایران و دشت یلان و یمن به ایرج دهد روم و خاور به من سپارد ترا دست ترکان چین که از ما سپهدار ایران زمین بدین بخشش اندر مرا پای نیست بمغز پدرْت اندرون رای نیست . فردوسی . مفرق ؛ جای بخشش موی از سر. (السامی فی الاسامی ). ◄ (اِ) سرنوشت . تقدیر. نصیب . قسمت . قسمت ازلی . مقدر. (یادداشت مؤلف ) : به بیژن درآمد چو پیر دژم نبود آگه از بخشش چرخ خم . فردوسی . مرا گر زمانه شده ست اسپری زمانم ز بخشش فزون نشمری . فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ٣ ص ٨٢٠). یکی آنکه از بخشش دادگر به آز و به کوشش نجویی گذر. فردوسی . بجستیم خشنودی دادگر ز بخشش به کوشش ندیدم گذر. فردوسی . باد خنک بر آتش سوزان گماشتم پنداشتم که حیلت من گشت کارگر آتش هزار بار فزون گشت از آنچه بود بخشش همه دگر شد و تدبیر من دگر. فرخی . اگر بخشش چنین رانده ست دادار ببینم آنچه او رانده ست ناچار. (ویس و رامین ). جهان گر کنی زیر و بر چپ و راست ز بخشش فزونی ندانی نه کاست . (گرشاسب نامه ). این به بخشش است نه بکوشش، برنج در رنج توان افزود در روزی نتوان افزود. از اسرارالتوحید). یقول [ زرادشت ] ان ما فی العالم ینقسم قسمین بخشش و کنش ؛ یرید به التقدیر و الفعل . (ملل و نحل شهرستانی ). هیچ آفریده را از تقدیر ایزدی و بخشش آسمانی گذر نیست . (سندبادنامه ص ٣٣٠). در آن بخشش که رحمت عام کردند دو صاحب را محمد نام کردند. نظامی . مگر گشایش حافظ در این خرابی بود که بخشش ازلش در می مغان انداخت . حافظ. ◄ حوت و ماهی . (ناظم الاطباء). نام برج حوت است کذا فی تحفةالاحباب . (از شعوری ) : آفتاب آید ز بخشش زی بره روی گیتی سبز گردد یکسره . رودکی (از شعوری ).
مترادف و متضاد واژهدان
احسان، انعام، بذل، پاداش، تبرع، جوانمردی، جود، داد، دهش، سخاوت، سخا، صله، عطا، عطیه، فضل، فیض، کرامت، کرم، موهبت، نعمت، نیکوکاری، نیکی، وقف، هبه آمرزش، رحمت، غفران، مغفرت